|
خــدایــا!دلــم مــرهمی مـیـخــواهــداز جـنـس خـودت...
|
دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا… آقا "دعا " می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا "دعا " می کند!!!!!

زن قداست دارد،
براى با او بودن باید "مرد" بود !
نه نر ... !


من گله دارم، شکایت دارم.
دوست ندارم عریضه بنویسم،
دوست ندارم گریه کنم،
دوست دارم فریاد بزنم.
دوست دارم مثل سعید از کرخه تا راین فریاد بزنم
و بگویم خدایا من گله دارم، خدایا چرا؟
چرا جواب سوالهای مرا نمیدهی؟
بغضهای روی هم تلنبار شده راه نفس را میبندند اما دردی دوا نمیکنند،
این فریادهای بی صدا، این فریادهای مجازی راه نفس مرا باز نمی کنند.
یــــه لحظه وقتتونو به مــــن بدید ....
هرکــــی یه دعا بکنه حتــــی اگه فقط مربوط به
خودشــه
خدارو چه دیدید شــــاید اجابت شد
بـدتـریـــن چـیـــز ایـنـــه...!!!!!


مراقب باش؛
دست روزگار هلت میده ...
ولی قرار نیست تو بیفتی ...
اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی اوج میگیری ...
به همین سادگی ...

این بار اگر زن زیبارویی را دیدیم
هوس
را زنده به گور كنیم
و
خدا را شكر كنیم برای خلق این زیبایی ...
زیر
باران اگر دختری را سوار كردیم
او را به مقصد مورد نظرش برسانیم ...
نه
به مقصد مورد نظرمان
...
به
جای شماره به او امنیت بدهیم ...
هنگام
ورود به هر مكانی با لبخند بگوییم: اول شما ...
در
تاكسی خودمان را به در بچسبانیم نه به او ...
بگذارید
زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند
احساس امنیت كند نه ترس ...
بیاییدفارغ
از جنسیت ...
كمی
مرد باشیم

تــو نمی دانی که دختـــر بودن درد استـــــ
دختـر که باشی رفتـن نگاه ها و دست ها سخت مـــی شود
دختر که باشی راحتـــر مـــی شکنی
دختر که باشــی نگاه هــــا فرق دارند
حتــی اگر به تمـــام دنیـــا خوبــــ نگـــاه کنی
باز تمـــام دنیـا می تواند به تـــو بــد نگــاه کند…
دختر بودن گاهـیـ واقعـــا یکـــ درد استـــــ

کُـــو ر بــاش بانـــو
نـگاه کـه مـی کنـی، مـی گوینــد: نـخ داد!
عـبوس بــاش بانــــو
لبــخند کـه مـیزنـی، مـی گـوینــد: پـا داد!
لال بــاش بانــــو
حـرف کـه مـی زنـی، مـی گوینــد: جـلوه فـروخـت!
شـاید دسـت از سـرمان بردارنـد ...
شـــــاید !!!

غریبههایی هستند که یک روز با شما آشنا میشوند…
با افکارِ شما
با حرفهای شما
با دستهای شما
با رویاهای شما
با تک تک لحظههای شما…
یک روز ناگهان حوصلهشان سر میرود
دلشان را
و دستهاشان را
و حرفهایشان را
و خوابشان را
پس میگیریند
و غریبههایی میشوند
با خاطراتی که پر می کنند
افکارتان را
دستهایتان را
خوابهایتان را
رویا ها
و تک تک لحظههایتان را
یک روز ناگهان حوصله ی شما سر میرود
غریبهای میشوید که خودش را ترک میکند…





خشونت همیشه یک چشم کبود نیست
می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست.
خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است.
نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده.
نگاهی که ما نمی بیینیم
که نمی دانیم ادامه اش
وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست.
ترسی است که آرام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند
زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود
نمی داند چرا؟در حضور مرد انگار کلافه باشد
انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست.
که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد
زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد
خانه دارتر باشد عاقل تر باشد
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد.
خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش
تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند.
بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند.
خشونت، آزار؛ تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند
که
پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن
چون... فلان لباس را نپوش چون...است.
چون هایی که اسمشان می شود \"عشق\".
عشق هایی که می شوند ابزار کنترل
که منتهی می شوند
به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت،
غمگین، تحقیر شده، ترسان
وابسته، تهدید به ترک شده
و شاید کتک خورده
که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است
که مرد عاشق زخم می زند
و زخم بالاخره خوب می شود
می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست
کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند
قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود
گاهی هیچ وقت هیچ وقت ترمیم نمی شود

بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارند،
بعد چشمشون به یه گردو می افته
دولا میشن تا گردو رو بردارن
الماسه می افته تو شیب زمین
قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره
میدونی چی می مونه؟
یه آدم...،یه دهــــــن بـــاز....،یه گـــــــردوی پـــــوک...
و یه دنیـــــا حســـــــرت..!
حیف.... وقتی میفهمن که دیره....

ایـنـجـا زمـیـن اسـتـــ
مـحـل کـودکـان بـوسـه ای
چـه بـسـیــارنـد کـودکـانـی کــه بـه دنـیــا مـی آیـنـد
کــه در ابـتـدا قـرار بـوده فـقـط یـکـــ بـوسـه بـاشـنـد . . .

تنهایی تلفنیست که زنگ میزند مُدام
صدای غریبهایست که سراغِ دیگری را میگیرد از من
یکشنبهی سوتوکوریست که آسمانِ ابریاش ذرّهای آفتاب ندارد
حرفهای بیربطیست که سر میبَرَد حوصلهام را
تنهایی زلزدن از پشتِ شیشهایست که به شب میرسد
فکرکردن به خیابانیست که آدمهایش قدمزدن را دوست میدارند
آدمهایی که به خانه میروند و روی تخت میخوابند و چشمهایشان را میبندند امّا خواب نمیبینند
آدمهایی که گرمای اتاق را تاب نمیآورند و نیمهشب از خانه بیرون میزنند
تنهایی دلسپردن به کسیست که دوستت نمیدارد
کسی که برای تو گُل نمیخَرَد هیچوقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشههای اتاقت میبینی هر روز
تنهایی اضافهبودن است در خانهای که تلفن هیچوقت با تو کار ندارد
خانهای که تو را نمیشناسد انگار
خانهای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است
تنهایی خاطرهایست که عذابت میدهد هر روز
خاطرهای که هجوم میآوَرَد وقتی چشمها را میبندی
تنهایی عقربههای ساعتیست که تکان نخوردهاند وقتی چشم باز میکنی
تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفتهای از این خانه
وقتی تلفن زنگ میزند امّا غریبهای سراغِ دیگری را میگیرد
وقتی در این شیشهای که به شب میرسد خودت را میبینی هر شب

همیشه همینجوریه ...
تا میای عادت کنی به اینکه تنهایی از زندگی لذت ببری
بدون هیچ آشفتگی و دلتنگی...
یکی از راه میرسه ...
یه مهربون....اولش خیلی ساده میگیری
میگی اینم یکی مثل بقیه است ،
اما بعد چند وقت میبینی روزاتو چقدر قشنگ کرده...
چقدر صبحا با انرژی از خواب پامیشی...
چقدر شبا با شب بخیرش آروم میخوابی...
چقدر سرحالی...
چقدر از ته دل میخندی و شادی....
چقدر خوبه که یکی اینقدر دوست داره و تو هم دوسش داری....
اما اونم یه روز مثل بقیه میره
و تو داغون میشی....
دوباره روزات سیاه میشه...
دوباره بی انگیزه و غمگین میشی...
اصلا یادت نیست
که مگه قبل از اون چیکار میکردم که الان برام زندگی اینقدر تلخه...
اون وقته که به دل احمقت میگی :
چی فکر میکردیم و چی شد ...
این که از بقیه هم بد تر بود ...
حالا کلی بگذره تا دوباره برگردی به حالت طبیعی ....!!

روزهاي آخر ماه صفر
در دلم حزن دوباره جان گرفت
در غم هجران ختم المرسلين
آه و ناله دامن دوران گرفت...
در فراق سبط اكبر، مجتبي
باز قلبم ناله سوزان گرفت
در رساي قتل آن هشتم امام
شيعه در اين سرزمين سامان گرفت

چونكه اين امت عزايش تام شد
لاجرم ماه صفر پايان گرفت
اينهمه حزن و محن بر صاحب عصر و زمان
بيگمان بهر خدا ، او اجر بس شايان گرفت

به محضِ اینکه احساس کردین غرورتون بازیچه کسی شده،
کوله بارِ آرزوهاتونو بردارین و بزنین به چاک !
داغِ زانو زدنتون رو به دل هر کی که با غرورتون بازی می کنه بزارین !
.


سهراب سپهری در جشن تولد یک سالگی خواهرزاده اش گفت:
عزیزم
یک بهار
یک تابستان
یک پاییز
ویک زمستان را دیدی
از ایــــــــن پس دیــــگر همـــــــــــه چیــــــــــــــــــــــز بــــرایـــــت تکراریــــــــــســــــــــت .
می دانی بدترین و سخت ترین لحظات چیست ؟
گیر آدمهایی بیافتی که سراپا اَدا هستند
ادای روشنفکری
ادای انسان بودن
.
.
.
حال آنکه طبل تو خالی بیش نباشند !
و این حرفت را هی بخوری که : ... خودتی .
برای آدمها مرز بگذارید !
مرز صمیمیت ...
مرزتماس فیزیکی...
مرز رفتار....
مرز کلام ....
شما این مرز را تعیین کنید ،
و
همیشه یک قدم عقبتر بیاستید !
همیشه ...
چی فکر میکردیم چی شد ، کجا رو میدیدیم به کجا رسیدیم .
باز خوبیش اینکه خیلی دوردست و میدیدیم لااقل به همین حوالی رسیدیم
وای به حال اونهایی که نگاهشون از نوک بینشون جلو تر نمیره .!!!


باتو هستم با توکه زل زدی به کامپیوتر
دنبال چی میگردی؟
بی خیال.
از فکر بیا بیرون.
لبخند بزن.
ناراحت نباش بخند.
جییییغ بزن.
برو لب پنجره داد بزن.
تو خودت نریز.
هر کی بهت بد کرد مطمئن باش !
زمین گرده.
هر کی دوست نداشت لیاقت نداشته!
الکی حرص نخور.
تو خوب باش میون این همه بدی.
تو.
من.
هممون.
شاید همین فردا.
شاید..!
نباشیم.
نباشم.
پس بخند!
مــــَـــرבے ؟؟
هــرچـقــבر مـــَـــغـــــــــرور ... !
هــرچـقــבر صـــــــــــآدق ... !
هــرچـقــבر ωــــــــــآده ... !
هــرچـقــבر جـــَــذاب ... !
هرچقــבر مـَـڪــآر ... !
בرωـــــــــت . . .
امــآ گـآهـے
بــراے فــتـح یـڪـــ وجــب از جـغــرافـیــآےِ زטּ
بــآیــב بــﮧ زانـــو بــیـفــتــے ... !!
زنـבگـے
چـه بـ ـآ خـلـافـ ـ
چـه بـے خـلـافـ ـ
چـه بـ ـر خـلـافـ ـ
...!!!مـے گذرב
