خــدایــا!دلــم مــرهمی مـیـخــواهــداز جـنـس خـودت...

هرچقدر هم كه درگير اين جمله شده باشي كه :

تنهايي خيلي بهتر است .

هرچقدر هم كه سعي كني مسير دانشگاه تا خانه را پياده روي كني و موزيك گوش بدهي

و حتي يك ثانيه هم جز خودت نخواهي به كس ديگري فكر كني ،

هرچقدر هم از تنها به سينما و كافه و مهماني رفتن معذب نشوي

حتي وقتي كه انگار همه يك قراردادي بسته اند

كه آن روزي كه تو قصد تنهايي رفتن به اين مكان ها را ميكني جفت جفت بشوند

و از رو به رويت رد بشوند و تو لبخند بزني ،

 

هرچقدر هم بخواهي به آينده ي شغلي و تحصيلي

و چه و چه اي فكر كني

كه هيچ نيازي به متاهل بودن و متعهد بودن ندارد ،

يك وقت هايي يك جاهايي به يك نفر دوم نيازمند ميشوي ،

يك وقت هايي بايد كسي باشد كه روي كاناپه بنشيني

و تند تند و با عصبانيت برايش از اينكه چقدر استاد مزخرفي اين ترم برداشتي

و هيچي از حرف هايش نميفهمي و چقدر بد دهن و بي ادب است بگويي

حتي اگر او مدام از توي آشپزخانه كابينت ها را يكي يكي باز و بسته كند

و يك دفعه حرفت را قطع كني كه : قهوه توي كابينت بالاي گاز است .

و خوب بداني كه هيچ كدام از حرفايت را نشنيده باز هم يك نفر بايد باشد.

 

يك وقت هايي كه همين طور كه داري ظرف هاي شام را ميشوري

بيايد از توي يخچال يك سيب بردارد چشم هايش را ريز كند كه :

 

اون پيرهن سورمه ايم رو واسه فردا اتو ميكني؟

نگاهش كني لبخند بزني كه آره و اصلا هم نخواهي بگويي:

كه چقدر امروز خسته شده اي و از وقتي از سركار برگشته اي چقدر سرت درد ميكند.

 

يك وقت هايي يك جاهايي به يك نفر دوم نيازمند ميشوي

كه توي بالكن آخراي شب همين طور كه ليوان چاي توي دست اش است

و خيره شده به چراغ هاي روشن ساختمان هاي رو به رو

از پشت بياي و بترساني اش ليوان چاي بريزد روي دست اش

و دستش را توي هوا تكان بدهد و چشم هايش را از سوزش ببندد

بغلش كني كه : ببخشيد ببخشيد ، و خودت را پشت هم فحش بدهي.

 

يك وقت هايي يك جاهايي به يك نفر دوم نيازمند ميشوي ،

نه براي اين كه دوست داشته بشوي ،

محبت خرجت كند يا به تو توجه كند ،

 

يك وقت هايي دلت دوست داشتن كسي جز خودت را مي خواهد ،

محبت كردن ، توجه كردن به كسي جز خودت ،

 

يك وقت هايي نياز داري به خودت ثابت كني كه زنده اي.

 

 

+ تاریخ | چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |

يكي از بدترين چيزهايي كه از بچگي يادمان مي دهند

'جاي چيزي كه نيست را با چيز ديگري پر كردن' است ،

يادمان ندادند چيزي كه نيست يعني ديگر نيست ،

بادكنك گازي آبي اي كه تركيد جايش با يك بادكنك گازي زرد ديگر پُر نمي شود ،

جوجه ماشيني صورتي اي كه مُرد

جايش با يك جوجه ماشيني حتي همان رنگي هم پُر نمي شود ، 

بهمان گفتند دلت را خوش كن به چيزي جديدتر تا از دست دادن يادت برود

و ما هربار بيشتر 'از دست دادن' را يادنگرفتيم ،

دلمان را به چيزي جديدتر خوش كرديم

و دوباره بادكنك زرد جديد هم تركيد ،

جوجه ي صورتي جديد هم مُرد ،

باز عقب نگهمان داشتند يك چيز جديد تر آوردند

اشك هايمان را پاك كردند كه :

نه غصه نخور بيا جايش را با اين پُر كن ،

  كسي به ما نگفت اتفاقا بفهم و قبول كن ،

از دست دادن را باور كن

كه مي شود يك چيزي برود بميرد

و ديگر هيچ چيز ديگر نتواند جايش را بگيرد ،

يادمان ندادند

و همين طور بزرگ شديم ، بزرگ شديم

و به عادت بچگي هايمان تا آدمي را از دست داديم فرار كرديم

از باور از دست دادن و دست آدم جديد تري را گرفتيم و كشيديم توي زندگيمان كه :

قبلي را فراموش كن بيا جايش را با جديدترش پُر كن ،

و هيچ وقت نخواستيم باور كنيم جاي چيزي كه از دست مي دهيم را

هيچ وقت هيچ چيز ديگري نمي تواند پُر كند ،

حالا ما هي خودمان را به چيز جديدتري عادت بدهيم

درست مثل بچه اي كه با خنده مي گويد :

جوجه ي مُرده اش دوباره زنده شده ،

و مادرش جواب ميدهد گفتم كه اگر گريه نكني برمي گردد ،

نه عزيزم ،

هيچ وقت هيچ چيزي كه از دست مي رود بر نمي گردد...

 

 

+ تاریخ | جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |