خــدایــا!دلــم مــرهمی مـیـخــواهــداز جـنـس خـودت...

پاشو !


يه سري به خودت بزن ............از خودت بگو ...

چند وقتِ که از خودت خبر نداري؟ کجايي ؟ نيستي؟ کم پيدايي ... !

 

يه سر به خودت بزن ...

بقيه رو ول کن ... يکمي به خودت فکر کن ... مگه چقدر زنده اي ؟

اگه تا آخر عمرت هم به اين رويه ادامه بدي هيچي تغيير نميکنه ...

همينه که هست !

پس رهاشون کن ، تا راحت بشي ... بيا سراغ ِ خودت ...

 

يه سري به خودت بزن ...

کي بهتر از خودت؟ کي بهتر از تو، تو رو ميفهمه


تنهايي ؟؟؟... پُر شو ! از دورن پُر شو ...!

اونقدر پُر که همه ي جاي خالي ها رو بگيره و ديگه خلایي نباشه ...

نگرد دنبالِ کسي که با اون کامل بشي ...خودت يک تنه کامل باش !

وقتي سعي کردي کامل بشي و روي پاي خودت بايستي ...

چيزي يا کسي رو که ميخواي بدستش مياري ...

 

همين حالا پاشو ...پاشو !

يه سري به خودت بزن ... خيلي وقته که خودتو تنها گذاشته بودي ...

 

پاشو !

 

+ تاریخ | دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |

( دعابرای از بین بردن غمها )

سبحان الله يا فارِجَ الهَمّ و يا کاشفَ الغَم

  منزه است خداوند. اي برطرف كننده اندوه شديد و از بين برنده غم

فرِّجْ هَمّي و يَسِّرْ امري و ارحَمْ ضعفي و قِلةَ حيلتي

 اندوه شديد من را برطرف ساز و امرم را آسان گردان و بر ضعف و كمي چاره ام رحم آور و ارزُقني من حيث لا اَحتَسِبُ ياربّ العالمين
  و مرا از جايي كه گمان ندارم روزي ده اي پروردگار جهانيان

« آمــــیـــن »


به کوه می ماند

محکم و استوار

در دامنه اش گل های ریز وحشی قرمز

بر قله اش سپیدی برف

می توانی با همه ی اعتمادت بر شانه اش تکیه کنی،اشک بریزی،قرار بگیری

میتوانی صبح گاه ازمه غلیظی که براو سیطره افکنده سرشار شوی

با لبخند همه ی ابرهای جهان راآرام آرام از صورتش کناربزنی

می توانی مسیرراطی کنی      

از دامنه وکوهپایه بگذری

با پرندگان همسایه شوی      

با خورشید چای بنوشی

می توانی به قله برسی

شاداب و پر توان

کوه عظیمت را فتح کنی 

بر  اوجِ آسمانش پرچمی نصب کنی  

که اوپرازمهرپرازشُکر پاسش بدارد

کوهی که شایسته است تاتودرآغوشِ قله اش بمانی

لـــبـــریـــزازعشـــق... لــــبـــریـــز از خـــــدا


+ تاریخ | دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |

+ تاریخ | دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |


امشب اولین شب جمعه ماه رجب که لیله الرغایب(شب آرزوها)است

از هر کجای این دنیای بزرگ که در بزنی

صاحبخانه برای استقبال می آید

با طبقی از آرزوهایی کــه می خواهی

پس از بزرگ ، چیزهای کوچک نخواهیم



امشب در مناجات و خلوت عاشقانه تان با معبود مرا از یاد نبرید

زیباترین نامی که بر روی زبان است

نام قشنگ مهدی صاحب زمان است

اللهم عجل لولیک الفرج




خداوندا

درهای رحمت تو همواره به روی خواهندگان باز است و دست عطایت گشاده

بندگان تو هر زمان که صدایت کنند، پاسخ می‌دهی

و اگر خالصانه آرزو کنند، ‌می‌بخشى

امشب اما شب دیگری است؛ شب آرزوهاست

دعای خیر همه را برآورده بفرما


« آمــیــن »



الهی

نام تو ما را جواز،

مهر تو ما را جهاز،

شناخت تو ما را امان،

لطف تو ما را عیان.

الهی ضعیفان را پناهی.

قاصدان را بر سر راهی.

مومنان را گواهی.

چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد،

ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت.

ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت،

ای حی بی ذلت و ای معطی بی فطرت و ای بخشنده بی منت،

ای داننده رازها،

ای شنونده آوازها،

ای بیننده نمازها،

ای شناسنده نامها ،

ای رساننده گامها،

ای مبر از عوایق،

ای مطلع بر حقایق،

ای مهربان بر خلایق،

عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر

و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر،

از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.

+ تاریخ | پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |

طعمش تلخ بود. تلخی اش را دوست نداشتیم.

نمی دانستیم که دواست، دوای تلخ ترین دردها!

نمی دانستیم معجون است، معجون انسان شدن.

گمش کردیم، شیطان از دستمان دزدید، بی طاقت شدیم و ناآرام.

دهانمان بوی شکایت گرفت و گلایه…

دیگر عزم آهنین و طاقت فولادین نداریم.

دیگر پای ماندن و شانه سنگی نداریم.

انگار ما را از شیشه و مه ساخته اند.

برای شکستنمان طوفان لازم نیست،

 ما با هر نسیمی هزار تکه می شویم،

ترک می خوریم، می افتیم، می شکنیم، می ریزیم.

و شیطان هم همین را می خواست.




خدایا، ما را ببخش.

این تعریف انسان نیست، ما دیگر ایوب نیستیم.

از اینجا تا تو هزار راه فاصله است، اما ما چقدر بی حوصله ایم.

ما پیش از آن که راه بیفتیم، خسته ایم.

از نا هموار می ترسیم، از پستی و بلندی می هراسیم.

از هر چه نا موافق می گریزیم، شانه هایمان درد می کند.

اندوه های کوچکمان را نمی توانیم بر دوش بکشیم،

 ما زیر هر غصه ای آوار می شویم…



خدایا! ما را ببخش،

این تعریف انسان نیست، ما دیگر ایوب نیستیم.

خدایا! ما را به ما برگردان،

آن معجون تلخ را به ما برگردان،

 آن اکسیر مقدس، آن
" صبر" قشنگ را…


منبع وبلاگ لبخند خدا و بندگی من

+ تاریخ | دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |


آدم ها خیلی عجیبند!

اویی که در سکوت نگاهت میکند

روزی از روزها مرهم دردهایت میشود

و اویی که میگوید برایت میمیرم

روزی از روزها خنجری میشود بر پشتت

آدم ها خیلی غریبند


در ذهن شان چیزی میگذرد

و بر زبانشان چیزی دیگر

همیشه شگفت زده ات میکنند

این آدم های عجیب و غریب ...

خیال میکنی او را شناخته ای 

یک توهم که با نقاب واقعیت رخ مینماید

همیشه منتظر چیزی باش که انتظارش را نداشتی

زندگی پر از شگفتانه است...


همیشه منتظر چیزی باش که انتظارش را نداشتی...

+ تاریخ | شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |


قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم

و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم

که مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،

ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،

خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...



هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم
تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم
این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟



قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم
بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود



باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند.



 قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن،
طبقه روی طبقه برویم بالا


قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده

آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده


این چشم ها
برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب

خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.


این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،
برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،
برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،
اما ...


تا به حال بیل زده‌اید؟

باغچه هرس کرده‌اید؟

آلبالو و انار چیده‌اید؟

کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟

آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.


قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند

و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند.

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،

که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما

تا قرص خواب‌ لازم نشویم

و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.


من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،
بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه ‌زنده بودن مان.


قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن،

این همه قانون مدنی عجیب و غریب

و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه

و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.


قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم

و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.



قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم

تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم

اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی

یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن

و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم ...


چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای
که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده !

آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا ...

منبع:صدای خدا را میشنوی گوش کن..

+ تاریخ | سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |

جودی!

کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند

 و زندگی را یک مسابقه دو می دانند

 و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند

 و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند

 و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.

درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود

 درحالی که از اطراف خود غافل بوده است.

آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود

 و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت

و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم!

 درست است،

ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم

و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد

 علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد

 باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.


+ تاریخ | یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |

                           شمع های دل سوخته علم

سلام به بهار

سلام به این روزها و ماه های بهاری که سرشارند از واقعه

از آداب و رسوم ملی گرفته تا حوادث ملی

از نوروز گرفته تا روز جمهوری اسلامی

و حالا که پا گذاشته ایم در این روزهای اردیبهشتی از سال جدید

مناسبتی عظیم و سازنده ،

مناسبتی که یادگار بزرگمرد عرصه دانش بوده، هست و خواهد بود حتی

اگر نباشد در بین ما

آری می خواهم از شهید بزرگواری سخن بگویم که امام راحلمان درخصوصشان فرمود:

(« مطهری پاره تن اسلام و حاصل عمر من بود»)


آری از شهید مطهری می گویم                                         
شمع های دل سوخته علم

او که مطهر بود، مطهر ماند و مطهر رفت

او که تا زمان زنده بودنش همواره کوشید برای اشاعه علم و دانش

و شاگردان زیادی را در این مسیر هدایت نمود

آری او کسی نبود جز شهید مرتضی مطهری



 

کوچه خلوت بود و صدای جیرجیرک ها پیچیده بود در سیاهی شب

صدای قدم های مرد در کوچه پیچید

آرام و تنها قدم بر می داشت با ذهنی آکنده از افکاری که همیشه او را در بر گرفته بودند

سایه ایی در سیاهی شب نمایان شد

 

مرد اما مثل همیشه بود، آرام و مطمئن چون رهبرش که دیدار حق را لبیک گفت با دلی آرام و قلبی مطمئن


سایه نزدیک و نزدیک تر می شد

ناگهان صدای گلوله ایی طنین جیرجیرک های شب را خاموش کرد

ناله های مرد سکوت سهمگین حاکم بر فضای کوچه را شکسته بود

و اینگونه بود که روح مردی مطهر به دیدار حق شتافت و خلقی را در سوگ خود فرو برد

آری معلمی از دیار عشق و مهربانی به دست منافقین کوردل به شهادت رسید

و اینگونه بود که روز شهادت او را به پاس زحمات بی دریغش در عرصه علم و دانش و تربیت نسلی آگاه به نام مقدس معلم عطرآگین نمودند.










معلمی شغل انبیاء الهی است

معلمی مقدس است

پس بوسه می زنیم در این روز بزرگ و عزیز

بر دست های شمع های دل سوخته عرصه

علم و دانش

و از خدا می خواهیم توفیقمان دهد تا

پروانه وار خواهان سوختن در عشقشان باشیم

چراکه نورشان نور هدایت است

و راهشان راه پیامبران الهی

 

راهتان پر رهرو باد دبیران ایران اسلامی


+ تاریخ | پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |

                    

سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر

قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان بر همه زنان عالم مبارک باد . . .

بانوی آفتاب!

شب هنگام، که ریگ های بیابان، هنوز بیگناهی دخترکان زنده به گور شده را شیون می زدند

 و تاریکنای سیاهْ چادرها از بردگی مدام زن حکایت ها داشتند،

 تو چونان آیتی تابناک، از روشنای سینه انسانی کامل برآمدی

 تا آنچه را که زمین گم کرده بود،

 از نعمت راستین انسانیت در کوثر چشمان تو بیابد.

عــرش در شــور تمناســت خدا می‌داند

آســـمان محو تماشــاســـت خدا می‌داند

 

شــور در ثانیه‌ها، ثانیه‌ها در شــور است

عشـــق در آینـــه پیـــداست خدا می‌داند

 

و به زهـــراش قسم این دل مجنونـم در

قبضه‌ی حضـــرت زهـــراست خدا می‌داند

 

من یقین دارم اگــر محشــر کبری باشد

شافعش حضــرت زهــراست خدا می‌داند

 

دل به دریا بــزن و عاشق زهـــرایی باش

عاشق چو ز هر درد مبرّاست خدا می‌داند

 

گــوش کن نغمه‌ی یا فاطمــه‌ی عالــم را

دم این نغمــــه مسیحاســت خدا می‌داند

 

بیخود از خود غزلی ساختم از جنس بلور

در دل قافیــــه غــوغــاســـت خدا می‌داند

شاعر: وحید محمدی

بعد از خدا به ســـــــجده روا بود مادرم ...

امروز روز توست مادر، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا...

بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟

صبر و مهربانی‌ات را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جای دهم؟

آن زمان که خط خطی‌های بی‌قراری‌ام را با مهر و محبتت پاک می‌کردی و با

صبر و بردباری، کلمه به کلمه‌ی زندگی را به من می‌گفتی،

خوب به خاطرم مانده است.

و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید شده‌ات را...

در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، همپای من آمدی،

بارها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.

آری، از تو آموختم، حتی در سخت‌ترین شرایط، امید را هرگز از یاد نبرم.

یادم نمی‌رود چه شب‌ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می‌زدی...

و چه روزها که با مهر مادرانه‌ات، لقمه‌های عشق را در دهانم می‌گذاشتی...

وقتی بوسه بر دستان چروکیده‌ات می‌زنم، یاد کودکی‌ام می‌افتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت، به همه فخر می‌فروختم.

و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار می‌گویم كه:

 «این دستان مادر من است که تمام زندگی‌اش را به پای من گذاشت»

من با نوازش همین دست‌ها بزرگ شده‌ام و امروز با تمام وجودم می‌گویم:

«مادرم، مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و کمی کمتر از آنچه تو دوستم داری، دوستت دارم،

چون هرگز به پای مهربانی تو نخواهم رسید...»

+ تاریخ | سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |



پدران ما هرگز جمله عاشقانه ای به مادرانمان نگفتند
شعری از نیما و سهراب برا یشان نخواندند ...
شعر کوچه را از بر نداشتند ...
پس چگونه بود تا همیشه
در کنار هم ماندند و گذشتند از آرزوهایی : ...
که ما نه به آن میرسیم و نه از آن می گذریم
حتی به بهای گذشتن از "هم"...


کی دوست داره اینجوری پیر بشه ؟؟؟

+ تاریخ | پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |

گاه می‌رویم تا برسیم.

کجایش را نمی‌دانیم.

فقط می‌‌رویم تا برسیم…


 

بی‌خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.

باید دید، شاید رسیده‌ای و ادامه دادن فقط دورت کند.

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده…

گاه رسیده‌ای و نمی‌‌دانی

و گاه در ابتدای راهی و گمان می‌کنی رسیده‌ای

مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است .

که گاهی هیچ روی نمی‌دهد

و گاهی می‌شود بدون آنكه خواسته باشی!

 

پدرم می‌گفت تصمیم نگیر!

و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است

اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است .

 

لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی

و بنشینی و فکر کنی، پشت سر اعتقادات و ورای باورهایت چه میبینی

ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟

 

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛

ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

گاهی لازم است پای کامپیوترت نباشی،

گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی

با خانواده‌ات دور هم بنشینید،

یا گوش به درد دل رفیقت بدهی

و ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست…

و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!

شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج

تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده‌ای یا بازنده؟

 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی

ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟!

 

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ،

فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟

 

لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی

، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

 

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی

و از فاصله‌ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:

سال‌ها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم…

آیا ارزشش را داشت؟

سپس کم‌کم یاد می‌گیری

که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری،

می‌آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی

نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.

 

یاد می‌گیری که می‌‌توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی

و یاد می‌گیری که بیش از آنكه تصور می‌كردی خودت و عمرت ارزش دارد .

و

 زیبائی در فراتر رفتن از روزمره گی‌هاست

 

«از سایت مثبت اندیشان»

 


+ تاریخ | دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |