خــدایــا!دلــم مــرهمی مـیـخــواهــداز جـنـس خـودت...

 

 

رهگذرِ پیر از من پرسید

 

پاییز شده ؟

 

نمی دانم چرا گفتم آری ...!

 

باز هم پرسید :

 

پاییز شده ؟

 

اینبار گفتم :

 

در راه است...

 

باز هم تکرارِ سوال...

 

گفتم مگر فصل را نمی گویید ؟

 

گفت .. چرا! اما نه فصلِ سال...

 

از فصلِ دلت پرسیدم ..

 

سرم را بازچرخاندم به نقطه ای دور گفتم:

 

مدتی ست..

 

یک پُک به سیگار زد و گفت:

 

از چهره ات پیداست ..

 

زمستانش هم همین روزها می رسد...

 

اگر به فریادش نرسی..

 

خندیدم... زهرخند...

 

گفتم...

 

 

 

خدانگهدار آقا ...

 

گفت:

 

وداع گفتن را از کِی آموختی ؟

 

و من دیگر حرفی نداشتم

 

انگار...!

 

 

 

 

 

 

کو در این شب های پاییزی مرا محبوبه ای

   

تا نشیند بر دلم چون گنج، در مخروبه ای

  

    

بخت از این بدتر کجاها میتوانی یافت که

 

نیست جانِ خسته را در دارِ دنیا چوبه ای

 

 

 

 

 

+ تاریخ | پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۹۵ساعت | نویسنده | دختـرپـــاییـزی |