|
خــدایــا!دلــم مــرهمی مـیـخــواهــداز جـنـس خـودت...
|

حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل است
حالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که
هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته است
حالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داری
حالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد
برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواند
حالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که
هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کند
حالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان
در کافه ی آن خیابان مطروکه دارد از سرت میپرد
حالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو
درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده است
حالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند
و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو
و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاورد
حالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که
برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی
حالت خوب باشد مثل خریدن بی مناسبت ترین کادو های کل تاریخ
و دیدن دوباره چشم های ذوق زده اش
حالت خوب باشد مثل بوسیدن بدون خجالت
وسط یک ولیعصر جادویی زمستانی
حالت خوب باشد مثل عکس های دو نفره
با پلیورهای رنگ وارنگ زمستانی تان
حالت خوب باشد مثل لبخند بیجایت
موقع حساب کردن خرید از سوپر مارکت خیابان بالایی
حالت خوب باشد مثل وقتی که دستکش سایز بزرگ تو میشود
جایگزین دستکش کوچک و خیس شده اش
آخ که حالت خوب باشد ، آخ که حالت خوب باشد ...
چه زمستانی بشود این زمستان وقتی که حالت خوب باشد ...

هــر ســال...
روز تــولــدم،
شمــعهــای بیشتـری
بــرایــم...
اشــک مــیریــزنــد...
اشــک شــوقی بــرای فرصــت هــای فــرداها
یــا اشــک غــم،
در حــسرت فـرصت هــای دیــروز...؟!
نــمیدانم...!
بــگذریم...!
راســـتی...!
تـــقویــم هــای کــاغــذی نـــمیدانــند...
لـــحظــه تــولد مــن روزی بــود کــه تــو بــرای اولــین بــار گــفتــی:
"دوسـتــت دارم"
تــــولـــدم " بـــی تـــــــو " مــــبـارک ... ♥

لحظــه هـــا میگــذرنــد و روزهــا را خــاکستــر می کننــد
و مــن در گــرد و غبـــار ایــن ثــانیه ها میـــــدوم
بــــه دنبـــال چـــه، نمیدانـــم!
هـــراســانم ازآن کــه فصــل ها پــوست بینــدازنـــد
و مـــن هنــوز در کـــالبــد خـــویش بمــــانم!
شـــاید خیــالی است بـس بیهـــوده کــه رسیــده بــــاشم
بــــه آنچـــه خـــواستـــه ام...
بــــه آنچـــه کـــه بـــاید مــی رسیـــدم...
وبـــه آنچــه کـــه لیـــاقت رسیــدن بــه آن را داشتـــه ام...
تشنـــــه لبــــم!
دروغ است کـــه اگـــر بگــویم بــه جـــرعــه ای بیــش نیـــازمند نیستـــم...
دریــــا می خــــــواهم بـــه وسعــت آفـــاق ،
بــــه وسعـــــت دریـــا...!

آذر جان زودتر بیا... بیا ؛
اما یادت نرود که توشه ات مثل مهر و آبان نباشد...
نکند با خودت غبار بیاوری !
فراق نیاوری که در پاییز بیچاره میکند..
سوز بسیار را هم در چمدانت نگذار،
اینجا خیلی ها کسی را ندارند که وقتی سردشان شد ،ها کند دست هایشان را ...
اما در عوض،
با خودت خنده های از ته دل ،
خواب های شیرین ،
باران های مست کننده،
هوای دو نفره همراه کن ...
آذر جان لطفا مهربان تر باش !
اینجا خیلی وقت است که حال دلها خوب نیست...!
همه ی آدمای دنیا فصل تولدشون رو دوست دارن.
بیشتر از فصلای دیگه..
ماه تولدشون رو دوست دارن..
بیشتراز ماهای دیگه..
روز تولدشون رو..
آذر اومد..
هیجده روزمونده به تولدمه..
اما نمیدونم چرا
همش حس میکنم ی چیزی کمه!
ی چیزی سرجاش نیس!
نمی دونم چرا مثل قبل
حال و هوامو عوض نمیکنه
رسیدن این ماه لعنتی...


به راه که مینگری؛ روضههای کربلا در دلت جان میگیرد.
چشم میچرخانی روضه برپاست
که ناگاه زمزمه میشود بین لبهایت
و اشک میشود توی چشمهایت.
اینجا همه چیز روضه میخواند.
سنگها، خارها، نخلها، کودکان در راه
و حتی عراقیهایی که به لبخند مهمانت میکنند
تا عطش گلویت را به سردی یک لیوان آب بگیرند.
از مسیر بگویم.
راه که میروی جاده زیر پاهایت سُر میخورد.
چشمهات آن دورها را میپاید.
به هر عمود که میرسی نفسی عمیق میکشی و رو به انتهای جاده لبخند میزنی.
بغضی شیرین چنگ میاندازه توی گلویت.
با ذکر فرو مینشانی و به شوق میگویی «دارم میرسمها!»
خستگیهات را دوست داری.
پیراهن خاکی بر تنت را دوست داری.
درد پاهایت را دوست داری.

گوشهای پناه میگیری.
پیرمردی ملتمسانه میخواهد خستگیهایت را بخرد.
زنی میآید که خاک پای زائران را تبرکی جمع میکند.
عربی فریاد میزند:
«شفا میدهد! داخل باغچهام بریزم پربار میشود. بار میدهد. گل میکند.»
درمانده ماندهای از این شکوه، شانههات میلرزند.
مردی میآید دست روی شانهات میگذارد.
با بغض و التماس دستت را میگیرد.
هرآنچه داشته را داخل سفرهاش گذاشته
به پای خستهات میافتد مهمانش شوی. شرم میکنی...
نه نام هم را میدانید. نه به یک زبان حرف میزنید.
تنها مردی میان شما عقد اخوت خواندهاست
که عراقی را اینطور پای زائرش انداخته
و زائر را مبهوت این شکوه.
عراقی میکوشد از برادرانش پذیرایی کند
و زوار شرمنده این مهمان نوازی برادرانه مهربانی آوردهاند..
ذکر یاحسین را از هرگوشه که فریاد کنی پیادههای جاده به خود میپیچند.
روی هم را با ذکر«حسین» میبوسند
و به ذکر تشکر میکنند و به ذکر خداحافظی میکنند.
به هرجای این مسیر گوش بسپاری ذکر «حسین» میآید.
رنگ و زبان و ملیت در این جاده رنگ باختهاست...
اینجا «حسین» ترجمان این شور برادری ست.

حسین جان
کوله بر دوش...سفر،سمت شما میچسبد
اربعین...پای پیاده، کربلا میچسبد.
زائری تشنه رسید وگفت بیش از همه چیز
چای پررنگ عراقی به گدا میچسبد.

باورم نمیشه ...
می گفتند:
باید تشنه باشی.....مگر تشنه شدم؟؟؟
باید عاشق باشی....مگر عاشق شدم؟؟؟
باید دلسوخته باشی...مگر دلم سوخته بود؟؟؟
باید لایق باشی...مگر من لایق شده بودم؟؟؟
آخه کربلا سرزمین تشنگی هاست...
من لیاقت عاشق شدن و دل سوخته شدن را نداشتم...
آقا جون رو سیاهم...
آقاجون ازتون می خوام این باوروبهم بدین که تو چه سرزمینی پا میذارم...
ممنونم آقا جون...

ان شاءالله که نائب الزیارۀ همه دوستان عزیز باشم.
رفقا

حلالم کنید...


در قبال آدمهایی که دوستتان دارند
کمی احساس مسئولیت کنید
آدم عاشق مثل یک برگ می ماند
هرقدر هم که خشک شود،
بازهم تا وقتی که هنوز از درخت جدا نشده
هیچ رهگذری جرات خرد کردنش را نخواهد داشت
برگ ها اوایل پاییز که از درختشان جدا میشوند
تا مدتی همان نزدیکی های درخت پرسه میزنند
اما با گذر زمان ناگزیر از بی تفاوتی و سکوت سرد درخت
دست های خود را در دست باد میگذارند
و به سمت مقصدی رو به نهایتی مجهول حرکت می کنند ...
نهایتی که شاید شکستن زیر گام های کسی باشد
که از شنیدن صدای شکستنشان لذت میبرد
و یا شاید گم شدن لای دفتر خاطرات دخترک عاشقی،
که دیگر هیچوقت دل مرور خاطرات گذشته اش را نداشته باشد ...
و چقدر میشود بغض کرد
اگر فقط یک لحظه به این فکر کنیم
که ما آدمها وقت تنها شدنمان
چه شباهت غریبی به برگ های پاییزی پیدا میکنیم ...
لااقل پاییز را کمی بیشتر مراقب آدمهای دلبستهی تان باشید ...
پاییز فصلی نیست که آدم عاشق را به حال خودش رها کنید ...

بدترین اتفاق در پاییز آن است، که کسی برود؛
رفتنهای پاییز با رفتنهای دیگر فرق میکند،
رفتنهای پاییز در سکوت انجام میشوند،
رفتنهای پاییز شوخی سرشان نمیشود،
و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود.
آدمهایی که در پاییز میروند، هرگز بر نمیگردند،
حتی اگر برگردند، دیگر آن آدم سابق نیستند،
و این خاصیت پاییز است که همه چیز را تغییر میدهد؛
کوچهها را
خیابانها را
پنجرهها را
خاطرهها را
درختها را
و بیشتر از همه، آدم ها را ...
جان دلم...
پاییز بۍ تو صفایۍ ندارد
برگرد...
کاش بشه فراموشش کنم
خیلی از ماها این جمله رو بارها با خودمون گفتیم
با اینکه ته دلمون یه چیز دیگه میخواست
با اینکه چشامون یه حرفه دیگه میزد
تنها میشدیم بغض میکردیم
اما نمیذاشتیم صدای هق هقمونو کسی بشنوه
زندگی همینه واسه بعضیا خلاصه میشه تو چهارتا خاطره ی وامونده
اولش یه طعم دیگه داره یه رنگه دیگه داره
با یه لبخند شروع میشه با یه جمله ی قشنگ
بعد که کم کم دلتو برد سمته خودش
یهو سرد میشه یهو درد میشه
شروع میکنی با خودت حرف زدن
نمیدونی کجا جا گذاشتی
اصلا چیو جا گذاشتی
چرا اینجوری شدی
اصلا کجای راه یادت افتاد که سیگارت ته گرفته
بغضات پر گرفته قلبت درد گرفته
کجای راه یادش افتادی
این مسیرو چجوری رفتی
که هنوز که هنوزه دله واموندت ولکن ماجرا نیست
میخواد گریه کنی میخواد راه بری میخواد یادت بمونه
کاش یه قرصى بسازن واسه فراموشى خودت
براى خودت تجویز کنى صبح ظهر شب
یا نه اصلا هر وقت یادش افتادم
هر وقت دله بى صاحبم گرفت
هر وقت وقتى براى خودم نداشتم
اگه بوی عطر آشنا خورد به مشامم
اگه رنگه لباسه مورد علاقمو
یه روز تن یه کس دیگه اى دیدمو یادش افتادم
اگه بارون زد و با این روزاى تلخه بارونى خاطره داشتم
اگه خیلی اتفاقی سر از کوچه ای در آوردم
که گریه های شبانم از اونجا شروع شد
همونجایی که تنها امید زندگیم بهم گفت منو فراموش کن
بعد تو گفتی جای من تصمیم نگیر تنهام نذار داغون میشم
اصا هر چی تو بخوای ولی نرو تو رو خدا نرو
ولی بازم حرف خودشو زد منو فراموش کن
بعد میدونی بالاخره فراموشش میکنیا
ولی یه روز حتی اگه خوشبخت ترین آدم جهانم بشی
یه جا که این این جمله رو بشنوی یادش میفتی ای داد
کاش این قرصه فراموش بود کل درداتو فراموش میکردی
یه لبخند میزدی و میگفتی
خوشبخت شدم از آشنایی با شما به امید دیدار
بعد میرفتی واسه خودت
من یه روزی یه همچین قرصی رو پیدا میکنم زیاد دور نیست
فعلا دله بیچارم بساز و بسوز تموم میشه یه روز

تاثير بعضيا تووی زندگی آدم بيشتر از يه اسمه،
بيشتر از مدت حضورشونه.
انقدر زياد كه يه روز به خودت ميای و میبينی
همهی فكر و ذكرت شده يه نفر!
شايد اون يه نفر،
هيچوقت نفهمه كه باعث چه تناقضی توی زندگيت شده،
اما تو میدونی كه اون، تنها دليل تنهاييت بوده و
تو، توی همهی تنهايیات به اون پناه بردی.
آرزو دادی... خاطره گرفتی!
آدما، با آرزوهاشون به دنيا ميان، با خاطرههاشون میميرن.
كاش، آخرين خاطرهای كه قبل از مرگ به يادميارم،
تو باشی.

گاهی نمی شود...
نمی شود با جماعت آدم ها جفت شد
امان از وقت هایی که نمی شود
زمین و آسمان را هم که به هم بدوزی
روی بلندترین بام شهر هم که بایستی،
وقتی قرار بر نشدن باشد، باز نمی شود
ستاره ها را نشانه بگیری،
از کوه ها الگو برداری
و به ماه آرزوهایت را بگویی،
بخواهد که روزگارت را پر از بی کسی کند
کار خودش را به نحو احسنت انجام می دهد
حتی همین کلمات هم قادر به محو کردن خیلی چیزها نیستند
در عجب می مانی که طبیعت و آدم هایش و حتی این کلمات
همه و همه بیکار و مستاصل می مانند
تا کسی بیاید وفرشته ی نجاتت شود
آدمی از جنس خودت باید باشد که تو را درک کند،
به تو قدرت بدهد
اعتماد به نفست را تقویت کند
و پا به پایت بیاید
تا خوب شوی و ادامه دهی
یک نفر که حال و روزت را بفهمد
و بیش تر از خودت بشناسدت و باورت داشته باشد
به همین اندازه که بودنش تو را خاطر جمع می کند،
نبودنش و نداشتنتش از هر چه بودن و نفس کشیدن است، بیزارت می کند
امان از نداشتن چنین آدمی
امان از تنها شدن
امان از کلمات که بیش تر از هر چیزی تو را در خودت فرو می برند
و با هر واژه ی تکان دهنده ای گمت می کنند میان سرگردانی
و بی برگی میان ازدحام برگ ها
امان از تمام نداشتن ها..

اگر بناست داستان اينگونه تمام شود ؛
اگر قرار است تمام دلبستگي هايمان عقيم بماند
و تو در يك جاي گم و دور از من باشي
و من تنها اين راه را ادامه دهم بايد به هم قول بدهيم ....
قول دادن فقط براي شروع نيست
اصلا همه اينها شروع بود
اما نمي دانم چرا هميشه يك تكه از پازل گم ميشود
نميدانم چرا هميشه عاقبت به خير نميشويم ،
چرا نبايد خدا ته اين عاشقانه ها را چفت و بست بزند
و اصلا چرا دستهايي كه شبيه همند قسمت هم نيستند
نمي دانم خدا كجاي اين سرنوشت چشم هايش را بست و به ما نگاه نكرد
نمي دانم و هزاران نمي دانم ديگر
كه روزي طلبكار ميشوم از خودش ،
كه هميشه حسرت به دلم گذاشت ...
بايد قول بدهيم كه باور كنيم همه اين داستان يك عاشقانه تمام عيار بود
و حتي زمانيكه دل سرد شديم حتي زمانيكه تلخ شديم ،
قول بدهيم شك نكنيم كه روزگاري قلبمان طپيده
و شب هايي از ذوق و خوشحالي خوابمان نبرده ،
قول بدهيم انكار نكنيم كه ما صاحب عاشقانه ترين قصه اي بوديم كه شنيده ايم
قول بدهيم روزي كه فرزندمان پرسيد تا به حال عاشق شدي؟! بخنديم،
از همان خنده هاي رو به بالا و گشاد ...
برايش بگوييم كه تا به ارث ببرد تمام حسرت هاي مانده بر دلمان را
تا اين عشق برود نسل به نسل ،
تا باز كدامين از بازمانده هاي من و تو در ميرداماد دل به دل هم دهند
و هرگز ندانند ريشه آن عشقشان زير كدام لحد هنوز زنده است
هنوز نفس ميكشد و هنوز اميد دارد به صبحي كه تو طلوعش باشي ...
قول بدهيم كه هر جا اسم هم را شنيديم قد بكشيم
و ياد شبهاي خردادي اش بيافتيم نه بديمني آذرش
و هر جا كه دستي به دستمان رسيد ....
هر چقدر هم كه گرم و آتشين بود ،
از ته دل بگوييم:
خوش باد دستي كه سهم دست من بود ولي قسمتش نه...
قول بدهيم كه فراموش نكنيم هزار و يك لحظه اي را كه ساختيم
و هميشه تكه اي از وجود ديگري را با خود حمل ميكنيم
و دلي را كه خوش به همين كنارت بودن ها بود
اميدش همين با تو بودنها بود
حتي اگر در دنياي تو ديگر جايي نداشته باشد...

یادت هست؟
پارسال همین دم دمای ماه رمضان بود
شب قبل از شروع ماه
قرار گذاشتیم سحر هرکه زودتر بیدار شد یک تک زنگ بزند
بزند و بزند تا زمانی که جوابی دریافت کند و اطمینان پیدا کند به بیداری دیگری
یادش بخیر
همیشه من زودتر بلند میشدم
و حتی بعد از اینکه تو به معنای آنکه بیدار شده ای تک رنگ میزدی
من باز هم زنگ میزدم و قطع میکردم
در تاریکی اتاق لبخندی به پهنای صورت می زدم
و خودمانی بگویم؛ نیشم عجیب تا بناگوش باز می شد
آنقدری که برق ردیف دندان هایم از نور صفحه ی گوشی بیشتر خودنمایی می کرد
آخرسربه ستوه می آمدی و زنگ می زدی
با احتیاط دکمه اتصال را فشار میدادم و گوشی را میگذاشتم دم گوشم
با صدای خواب آلودی که سعی در خفه کردنش داشتی،میگفتی؛بیییدارم خانم
و من آرام تر میگفتم ؛باشه....و دکمه قطع اتصال
و همین جمله برایم بس بود
اصلا نیاز به خوردن هندوانه و چای آبلیمو ودو لیوان آب و....
برای مقابله با تشنگی در طول روز نبود
همان یاد آوری آن حالت از صدایت
آنچنان روزه داری و تشنگی را از یاد میبرد که نظیر نداشت
آخر قرار گذاشته بودیم طول روز تلفنی صحبت نکنیم
می گفتیم گناهش زیاد تر است،شاید روزه را باطل کند.....
ومن عاشق این پایبندی به اعتقادات گاه و بیگاه و در حد توانمان بودم
کل طول روز حس و حال عجیبی داشتم
اینکه میدانستم
توهم مثل من روزه داری
اذان که میگفت،حس خوبی داشتم که میدانستم
توهم الان یاعلی گفته ای تا بلند شوی وضو بگیری...
تمام روز انگار مرکزی ترین نقطه ی دلم
همانجا که وقتی استرس می گیریم
انگار دارند در آن نقطه شست و شوی رخت انجام می دهند
شده بود منبع تولید حال وصف ناشدنی...
ذوق و شور و شادی وهیجان....همه و همه با هم....
آنقدر به برکت باهم بودنمان همه چی بیشتر از همیشه سرجایش بود
که حس میکردم خدا هم دیگر دارد حال میکند!!
ماه رمضان خوبی بود
و بى تكرار...
خدا قبولش کند...
رمضان ماه عزیزی ست بشرطی که فقط
خوردن غصه ی تو ... روزه به بطلان نکشد...
نشستم نامه ای بنویسم.
برای تو که نمی دانم کی، کجا و چطور سر از روزها و سوزهای من در آورده ای؟
نمی دانم...
اما این را می دانم که هر کسی درست همان وقتی که باید می آید
و درست همان وقتی که باید، می رود...
من مدت هاست که دنبال دلیل برای هیچ چیزی نمی گردم!
آدم هایی که رهگذرند...
آدم هایی که غصه ای دارند...
آدم هایی که کنجکاوند...
آدم هایی که دنبال رد پایی می گردند...
نمیدانم! هر چه که باشد تو این دنیای شلوغ...
بین این همه حرف... این همه چشم...
همین که چند لحظه مخاطب هم شده ایم خودش غنمیت بزرگی ست!
می دانی من تنها چیزی که خوب یاد گرفته ام دل نبستن به آدم هاست...
دل نبستن به دوستت دارم ها...
دل نبستن به امیدهایی که تکیه گاه لحظه هایت می شوند...
شاید خیال کنی چقدر خودخواهم! چقدر سختم!
اما خیلی چیزها توی زندگی درست شبیه قهوه تلخی ست
که هم طعم تلخش را دوست نداری و هم بویش وسوسه ات می کند...
دوست داشتن هم درست شبیه همین است! امید بستن هم!
زندگی به من آموخت که هرگز هیچ جایی به هیچ کس امید نبندم!
خیلی وقت ها درست از همانجایی که امید بسته ای نا امید باز می گردی!
یاد گرفتم که دل نبندم!
آدم ها می آیند که عبور کنند...
چه به جبر روزگار و چه به انتخاب های خودشان!
هیچ کس ماندگار نیست...
هیچ حسی تا به همیشه به یک اندازه و یک شکل نیست...
چه عشق هایی که رنگ تنفر می گیرند...
چه تنفرهایی که رنگ عشق...
چه دوست داشتن هایی که رنگ فراموشی...
چه فراموشی هایی که رنگ بی طاقتی...
همه چیز توی این دنیای لعنتی می تواند رنگ ببازد...
می تواند تغییر شکل دهد...
می تواند یک باره نیست شود!
حتی ممکن است آنکه دم از دوست داشتن می زند
سال ها بعد نامت را هم فراموش کند...
تلخ است! می دانم!
اما دل آدم ها دست خودشان هم نیست
چه برسد به دست کسی که می خواهد نگهش دارد... حفظش کند...
نه! فایده ای ندارد...
دل که رفت آدم را هم به دنبال خودش می برد...
اما می توان یاد گرفت که هیچ چیز... که هیچ کس...
که حتی همین دوستت دارم های پر از التهاب و بیقراری مالِ تو نیست!
درست متعلق به همان لحظه هاست! کنار همه چیز... همه کس…
"این لحظه " را بگذار! وگرنه نابود می شوی...
وگرنه به محض دل کندنی... رفتنی... فراموش شدنی... بی معنی می شوی!
آدم ها به همان اندازه که می توانند عاشق شوند می توانند بی رحم هم باشند!
آخ که چقدر خوب بود ادم می فهمید چه کسی واقعا دوستش دارد؟!
شاید اما اگر می فهمیدیم تنهایی مان خیلی بزرگتر از این ها بود...
فهمیده ام که آدم ها به فراخور حس و حالشان سراغ هم را می گیرند...
عاشق می شوند... درگیر می شوند...
اما هرگز برای همیشه بودن شان تضمینی نیست!
آدمها به سلام ساده ای می آیند و به خداحافظی دردناکی می روند!
اما من... تو...
چاره ای نیست باید یاد بگیریم توی این دنیا شبیه رهگذرانی باشیم
که از کنار هم در خیابانی سرد عبور می کنند...
ممکن است کسی به اندازه یک سلام...
کسی به اندازه گفتگویی ساده...
کسی به اندازه عبور تا انتهای خیابان...همراهی ات کند...
حتی سایبان بی کسی ات شود
اما آدمها عبور می کنند و تنها مقصد است که می ماند!
مسیری که پیش روی توست...
اگر می خواهی از زندگی جا نمانی،
اعتمادت به مقصد بیش از احساسات گذرا آدم ها باشد..

آدمها با قدرتِ حیرت انگیزی واردِ زندگی ما میشوند
و با سرعت غیر قابل باوری جای بزرگی در قلب و زندگی ما برای خود باز میکنند.
آدمها بی هیچ حرف یا نگاهی قادرند لحظههایمان را لبریز از بودنِ خودشان بکنند.
حتی وقتی نیستند، باز طوری در هوایشان نفس میکشیم،
انگار تمامی مولکولهای اکسیژن از حضورِ مبارکِ آنها ساخته شده.
انگار از سرزمین یا کره دیگری بر چهار دیوارِ ساده ی خانه ی ما نازل شده اند،
تا هر چیزی رنگ و بوی دیگری بگیرد.
تا حسِ بی بدیل تعلق به دنیایی والاتر و دست نیافتنی تر از آنچه هستیم
در گوشت و پوست و استخوان مان جاری شود.
انگارفرقی نمیکند کجا باشی و کجا باشند،
همیشه سایه ای، خاطره ای، عطری، کلامی،
همیشه چیزی هست که خاطرنشان کند،
سهمِ بزرگی از قلبت و دلیل نشاط آور بالا و پایین آمدن قفسه سینه ات،
کسی ست که با قدرتِ حیرتِ انگیزی واردِ زندگی تو شده
و با سرعتِ غیر قابل باوری جای بزرگی در زندگی ات برای خود باز کرده.
غمانگیزترین قسمتِ قضیه این است که
آدمها با همان قدرتِ حیرتِ انگیز و با همان سرعتِ غیر قابل باور فراموشت میکنند.
ناگهان میروند
و تو را در یک پروسه غیر قابل هضم و دردناک و با هزاران سوال بی جواب جا میگذارند.
تو را در مسیری قرار میدهند که از زخمهای خودت آنچنان نگهداری میکنی،
انگار تمام اینها تنها خوابی ست که به زودی تمام میشوند.
تو را مواجه با برزخی میکنند که بیمارگونه حتی کابوسهایت را دوست داری
چرا که در کابوسها ، آنها همچنان هستند، همچنان مهربانند
و همچنان آغوشهای بازی دارند که برایت خاطره سازی میکنند.
در جهنمی که با دستهای خودت برای خودت ساخته ای،
اول خودت را محکوم میکنی، بعد اطرافیانت را ، بعد روزگار بیرحم را،...
و یک روزِ خوب، همانطور که عکسها را ورق میزنی،
آدم آشنایی را در کنارِ خودت میبینی که خاطره ی کمرنگی را برایت زنده میکند،
سعی میکنی جای او را در زندگی و قلبِ خودت پیدا کنی،
و ناباورانه به این درک میرسی که او تنها یک هیچکس است.
شاید هرگز کسی نبوده.
او تنها یک اشتباه محض بوده در یک بعد زمانی ...
مبارک باد آن روز خوش یمن بر شما.
زیرا آن روز به شناختِ زیباتری از خود رسیده اید
و احتمالا میدانید لیاقتِ قلبِ بزرگوارِ شما
بیش از عبورِ رهگذرهایی است که
قدر و ارزشِ وجودِ نازنینِ شما را نمیدانند

![]()
برای تو نامه ای می نویسم ...
دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.
دلتنگی که فاصله را نمی فهمد !
نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور...!
تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .
تمام دنیا پر از پنجره هایی است که رو به دیوار است...
پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند !
فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند !
خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!
حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .
می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند
و کسی که باید ، آن ها را نخواند !
قرار نیست این را هم بخوانی ...
قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !
قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...
قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...
قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !
و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...
اما برایت این نامه را می نویسم
برای روزی که تو هم دلتنگ باشی !
دلتنگ کسی که دوستش داری...
برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی
و هزار قاصدک را بوسیده باشی !
برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی
و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی !
برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد…
تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟
آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟
پای کدام بن بست؟ کنار کدام درخت؟ پایین کدام پنجره؟ درانتظارکدام لحظه؟
برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟
هنوز زود است ...
برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..
نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...
نباید بفهمی که قدم هایم هر روز آرام وآرامتر شده اند...
نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند !
و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !
این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...
برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...
وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند
دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...
گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند
مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند!
کوچه ها را که نگو ...
بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...
تکان دستی ، سلامی...
خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !
هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...
نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .
هنوز هم انتظار را دوست دارم .
هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...
به دست هایی که توی هوا تکان می خورند
و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند !
خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...
اما من ...هیچ وقت نرسیدم !
هیچ وقت ...
تمام زندگی ام فاصله بود ...
این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...
روزی که خیلی از اینجا دورشده باشم...
چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو،
از مسافری که عمری به یادت بود ...

بهار نود و شش عزیزم سلام
می دانم سرت شلوغ است و داری چمدانت را برای آمدن،آماده می کنی...
خواستم بگویم میان باران و بوی عشق و شکوفه های رنگارنگ
برای همه ی آدم ها یک دشت آرزوی برآورده شده بگذار توی چمدانت
که امسال تا جایی که جا داشتیم دلمان شکست،
اشکمان تپید،نگاهمان غرق انتظار شد.
که امسالمان سال بغض بود،سال آه بود
سال خداحافظی های سیاه بود.
حالا که داری از راه می رسی
توی آغوشت برایمان عشق بیاور
توی چشمهایت برایمان اشک شوق بیاور.
بهار نود و شش عزیزم
لطفا آنقدر خوب باش
تا تمام روزهای سال به یمن آمدنت غصه ها را به در کنند،
لطفا زودتر بیا که دلمان به آمدنت خوش است.

سلامتی آنهایی که تنهایی سال گذشته را تحویل صاحب اش
دادند و سال جدید را از او تحویل گرفتند ..
سلامتی آنهایی که سر آخرین تیک تاک های نزدیک به تحویل
سال آب دهانشان را سخت تر قورت دادند و لب هایشان را سفت تر
روی هم فشردند و چشمانشان را محکم تر بستند تا تصور
کنند هر آنچه که باید می بود و سال های سال بود که دیگر نبود
..
سلامتی همه ی دو نفره های عید اولی ، آنهایی که امسال
دونفری خیابان ها را قدم زدند ، دو نفری ویترین ها را مرور
کردند ، دونفری خندیدند و برای خودشان اولین هفت سین
دونفره یشان را جمع کردند ..
سلامتی آنهایی که سلیقه ی خودشان را گذاشتن لب کوزه و آب
اش را خوردند و این عید را با سلیقه ی کسی خرید کردند که
درِهر اتاق پُروی را که باز میکردند او را با یک لبخند تمام
نشدنی در حال برانداز خود میدیدند ..
آنهایی که در تراس طبقه ی دوازدهم یک آپارتمان خیره به یک
نقطه ی نامتناهی در دورترین گوشه ی آسمان بودند
سلامتی همه ی آن اس ام اس های تبریک سال نویی که برای
تمام این سال ها پندینگ ماند و ماند و ماند..
سلامتی عکس های دو نفره ی پای هفت سین با همان لبخند
هایی که حتی یک دیوانه هم می تواند بفهمد از سر رضایت و
خوشبختی است بس
سلامتی آنهایی که مثل همه این سالهایی که گذشت با صورت
نتراشیده به استقبال سال نو رفتند
سلامتی آنهایی که یک سال دیگر به تنهایی از عمرشان رفت و
رفت اما غم شان .. غم شان نرفت که نرفت
سلامتی آنهایی که عید زندگیشان سال های سال است که
تنهایشان گذاشته اما کسی خمِ ابرویشان را هم ندید ..
سلامتی قاب عکس های وسط سفره هفت سین که دنیا خودش را
فاصله ای کرد بین ما و آنها
سلامتی دونفره هایی که این بهار میشود اولین بهار زندگیشان ،
اولین اردیبهشت ، اردیبهشتی که انگار خدا هم بعد از خلقت اش
هوس عاشقی به سرش زد ...
راننده تاکسی موقع حساب کردن کرایه از او پرسید یک نفری ،
بدون اینکه سرش را از سمت شیشه برگرداند گفت یک نفر
نبودم ، دنیا یک نفرم کرد ..
سلامتی یکنفره هایی که یک نفر نبودند ، دنیا آنها را یک نفره
کرد ..
سلامتی آنهایی که تنها هستند ..
امیدوارم امسال بهترین سال زندگیتان باشد

خدایا بیا بنشین؛ تنها دو کلام حرفِ دل دارم !
می شود مرا ببری جایی کنارِ خودت
حواسم را پرتِ بازیِ ابر و باد و باران کنی
تا آنقدر بی دلیل اشکم سرازیر نشود ؟
می شود دلم را چند صباحی
از من دور کنی ؟
خسته ام کرده خدا جان !
هرچه می گویم بنشین سر جایت
و به تپیدن ادامه بده
تقلا می کند
زبانِ هم را نمی فهمیم خدا جان !
او بچه ای بازیگوش است و من
آخ و امان از این من
که مادری پیر شده ام برایش
هرچقدر هم که پا به پایش
بیایم
بازم هم نفس کم می آورم
نمی فهمد !!! لعنت که نمی فهمد
اینجا هیچکس بهایِ داشتنش را نمی پردازد
بس که ارزان می فروشند
آخر یکی نیست بگوید
لامروتها ! مگر حراج است ؟
گیرم که حراج باشد حتی
مگر دل
رخت و لباس است ؟
خسته ام خدا
بیا این کودکِ پر شورِ مرا
خودت نوازشش کن
و آرام طوری که نشکند
در گوشش بگو :
دلِ بیچاره آرام بگیــــر
آرام بمــــیر ... !!!

اگر روزی در یک برنامه استعداد یابی بخواهم شرکت کنم ،
وقتی که رفتم روی استیج پشت میکروفن می ایستم و
منتظر میمانم از من بپرسند تـَلِنت شما چیست !
بعد صدایی در گلو صاف میکنم و میگویم : دروغ گفتن جناب !
من بلدم دروغ بگویم ، خوب هم دروغ بگویم !
من توانایی این را دارم که سال های سال دروغ بگویم ،
آنقدر دروغ بگویم که دیگر حال خودم هم از خودم به هم بخورد ،
آنقدری که یکجایی یکنفر دست مرا بکشد و
توی صورتم فریاد بزند و بگوید بس کن رفیق ،
بس کن ، تورا قسم به آن چیزی که میپرستی اش بس کن ،
ببین چه به روز خودت آوردی !
زمانی که گریه دارد امانم را میبرد طوری به روی شما میخندم
و با تبسم میگویم چطوری خوشتیپ ؟
که شما همه چیز را در آنی فراموش کنید و با ذوق زدگی خاصی ،
جوابِ " چطوری خوشتیپ " مرا بدهی و
به کل فراموش کنی که آدم روبروی شما ،
فقط سی ثانیه تا گریه فاصله دارد .
زمانی که برای بار آخر دارم آدم روبِرویم را در آغوش میگیرم
و نگاهم به آنور گِیتِ فرودگاه است ، وقتی که میگوید کاری نداری ؟
من هزاران کارِ نیمه کاره ام را میگذارم رویِ طاقچه ی دلم
و میگویم : نه قربانت گردم ،
رفتی آن دور دورها ، به رسم کار دنیا بی معرفت نشوی فلانی جان ،
مراقب خودت باش تورا به خدا ،
طوری توانایی اش را دارم که اینها را آنقدر واقعی بگویم
که حتی آدم روبرویم فکرش هم نماند پیش منی که
هزاران هزار کار ناتمام با او داشتم
ولی تصمیم گرفتم که لال و مبهوت ،
رفتنش به آنور گیت های آن غمخانه را نگاه کنم .
قربان من توانایی این را دارم که در بدترین دقایق زندگی ام بخندم
و آنقدر آرام و ساکت رفتار کنم که حرص خودم هم
از این همه خویشتن داری افراطی در بیاید ،
قربان من هیچوقت طرفدار خداحافظی نبوده ام ،
اما همیشه آنقدر استادانه و بدون ذره ای اضافه کاری ،
خداحافظی کرده ام
روی برگردانده ام و مسیر بعدی زندگی ام را در پیش گرفتم
که در هیچ فیلم درامی هم نظیرش را پیدا نخواهید کرد .
بله قربان ، حالا که خوب فکر میکنم در تمام این سال ها
تنها کاری را که توانستم در اوج مهارت انجامش دهم ،
همین دروغ گفتن بوده است !
شما نمیدانید با این دروغ ها چه خیانتی به خود و دیگران کرده ام !
چه جنایتی !
میدانید قربان ؟! من فکر میکنم دروغ گفتن ،
فقط در راست نگفتن خلاصه نمیشود
دروغ میتواند گاهی به شکل های دیگری هم در بیاید ،
مثل سکوت کردن ، آنقدر زیاد بوده که حسابش از دستم در رفته است ،
حساب جاهایی که باید حرف میزدم ، باید دهن باز میکردم ،
باید خود را مُبَرا میکردم از همه ی آن چیزی که ،
داشت به من نسبت داده میشد ،
از همه آن چیزی که میشنیدم و میدانستم
حتی یک کلمه اش هم درست نیست ،
اما در عوض من چه کار کردم قربان ؟ سکوت !
سکوتی مملوء از دروغ !
جایی که گریه داشتم ، خندیدم
جایی که آسمانم ابری بود ، آفتابی شدم
جایی که تنهایی امانم را داشت میبرید ، دور خودم را شلوغ نشان دادم
جایی که باید ناراحت میشدم و راه رفتن در پیش میگرفتم ،
ناراحتی ام را ریختم درون خودم ، بخشیدم و باز هم ماندم
و در نهایت ؛
جایی که باید می مــُردم ، اشتباه کردم و زنده ماندم . . .

يك سري از دوست داشتن ها هم هست
كه از هر دوست داشتني
سخت تر است
دوست داشتني كه نميداني آخر و عاقبتش چه ميشود
نه آنقد دور است كه نتواني به دست بياوريش
نه آنقدر نزديك كه بتواني تصاحبش كني
تو هستي و برزخت
و افكار نيمه تمامي كه هر لحظه هجوم مي آورند به سمتت
شبيه استخوان لاي زخم
كه نه مي تواني با آن زندگي كني
نه تحمل كافي داري براي بيرون كشيدنش
فقط مجبوري
با هزار و يك راه حل پيشنهادي و احتمالي
از اين و آن روي دردت سرپوش بگذاري...
لبخند بزني...
و صبر كني...
غافل از اين كه اين درد...
اين خودخوري ها...
اين راه هاي رفته ي بي معجزه...
كم كم
از پا مي اندازدت...
و اندازه ي چند قرن پيرت مي كند...
نه انقدر جُربزه داري كه زل بزني توي چشم هاي نافذش...
و يكريز برايش
از عذابت...
از روياهايت...
از عشقت...
حرف بزني...
نه آنقدر دل داري كه همه چيز را رها كني و بروي..
خودت ميفهمي و ميداني...
كه آخرش
همه چيز شبيه سراب است...
كه اين دوست داشتن كشنده است...
كه..
اما نمي تواني
به حرف ها و حديث هاي اين و آن گوش بدهي...
كَر و كور ميشوي...
و آرام و قرار نميگيري...
دوست داشتن هاي نزديكِ از دور
سخت ترين دوست داشتن ها هستند…
برايش هركاري مي كني...
اما نه جلوي چشمش...
شايد هيچ وقت نفهمد...
نبيند...
نداند...
اما خودت كه مي داني و ميفهمي و درد مي كشي...!!!

یک روز به همه چیز عادت میکنم ...
به صندلی تکیه میدهم ...
تصنیفِ "نبسته کس ب من دل، نبسته ام به کس دل"
همایون را بلند میکنم و شروع میکنم به آرام آرام زمزمه کردنش و..
یک مرتبه ساکت میشوم..
"نبسته ام به کس دل" .. _به کسی دل نبسته بودم؟ ...
"نبسته کس به من دل"
"چو تخت پاره بر موج"
"رها رها رها من" ....
رها بودم ...از همه چیز.. اما... دل بسته...
چشمانم را می بندم و به زمزمه کردن ادامه می دهم ..
فکر های آشفته را رها می کنم... من رها بودم ...
دیگر چه فرقی می کرد که در گذشته ها، دل بسته بودم یا نه...
یک روز که درحال نوشتن یک عاشقانه ی آرامم...
یک مرتبه در ذهنم، به یک اسم آشنا می رسم...
به یک حس، که چندان هم غریب نیس!
چشمانم را می بندم و فکر می کنم ...
این اسم را کجا شنیده ام؟ یادم نمیآید...کلافه می شوم ...
همیشه کم حافظه بودم .. قلم را برمی دارم .. به نوشتنم ادامه می دهم..
"چشمان او کلید واژه ی تمام کلمات من است...
" یک روز در یکی از خیابان های شهر، مشغول قدم زدن میشوم ..
هوا گرم است و آفتاب ، صورت مرا نشانه گرفته..
همانطور که با ناسزا گفتن ، زیپِ کیفم را برای پیدا کردنِ عینکِ افتابی باز می کنم
، یک مرتبه، دستم به یک شی کوچک می خورد...بر می دارمش .. دفترچه ام! ..
این همان دفترچه ای بود که اسمش را گذاشته بودم : "همدم لحظه ها" ..
همان که خط به خَطَش را از بَرَم ..چقد دنبالش گشتم و پیدایش نکردم ..
سرم گیج می رود .. یک آن همه چیز از مقابل چشمانم می گذرد ..
آفتاب ، خاطرات مرا نشانه گرفته است ...
روزی میرسد که همه ی اتفاقات گذشته را مرور میکنم...
و عادت کردن می شود بی معنی ترین فعل دنیا!
روزی می رسد که خودم را گول می زنم...
به خرید می روم، قهوه را با یک عالمه شکر می نوشم، می خندم ،
زندگی می کنم و به زندگی کردن ادامه می دهم!
روزی می رسد ، که خودم را به خاطر دفترچه های پر از نوشته،
همایون شجریان را به خاطر تصنیفَش،
و تو را به خاطر بی وفایی ات، نفرین می کنم ...
روزی می رسد که خاطراتت ، اسمت ، نگاهت و تمام تو را به یاد خواهم آورد...
یک روز می فهمم که "نبودت" در هیچ زمانی برایم عادت نمی شود ..
بی شک
یک روز به اشتباهم ...
به این که در تمام این سال ها
به "دل مردگی" عادت کرده ام ..
نه به همه چیز
پی می برم!


هی روزگار...!
چقدر زود زود از روی تیر های تقویم من گذر می کنی!
آرام تر ....آرام تر........
امسال به جای شمع ،روی کیک تولدم یک دنیا اشک چیده ام
آنقــــــــــــــــــــــــــــــــــدرکه شکل 40میان آنها گم شده ...
می فهمی !؟یک عالمه اشک........
طفلک درون من باورش نمی شود این همه سال را بدو بدوکرده ....
اصلا خستگی هم حالی اش نیست... .....!
هیس.....برای بزر گ شدن کمی تمرکز میخواهم.....
دیروزنبض احساسم تند تند می زد....
امروز همه حجم عقلم درد میکند ....
فردا ..............؟!
فردا!؟
فردا بازهم سال سرنوشت من میشود؟
فردا بازهم میتوانم یواشکی دوستت داشته باشم؟
فردا بازهم دلم برایت تنگ میشود؟
فردا بازهم با طناب پوسیده ی دوست "نمایان"به عمق چاه جهل میروم؟
فردا باز این من 40ساله میشود؟
عجب سوال های احمقانه ای .
_نه!هیچوقت !!
40 سالگی بدون سلام وارد زندگی من شد
حالا بدون خداحافظی چند ثانیه لب هایم را میبوسد و برای همیشه میرود !
میرود.......
رفتنی ها دیر و زود میروند بهترین کار برای فراموشیشان "یک آلزایمر ساده"است.
بیا روبه روی سادگی هایم بنشین و به تماشای روزهایی که از من می گذرد....
دلم گواه خوبی می دهدبرای این زمستان سبز...
دلم گواه می دهد انگار اتفاق های خوبی میان این آذر تا آذربعد جا گرفته...!!!
شاید شیرین نباشد اما تلخ نیست...
شاید قشنگ نباشد اما زشت نیست...
شاید دیگر عشق نباشد اما نفرت هم نیست...
دلم یه نشاط غیر فلسفی میخواهد....ساده و بی شیله پیله....
نگاه کن.....
بزرگ می شویم روزی ....
نه به قد و اندازه...
نه به فاصله های اعداد از امسال تا ارقام سال ثبت شده در شناسنامه هایمان...
نه به تعداد خطوطی که در پیشانی مان ردیف می شوند....
نه اندازه پیراهن هایی که بیشتر پاره کرده ایم...
نه بخاطر گیسوان سفید...
اما بزرگ می شویم روزی...


الان یه عده دارن از کجاها عکس میگیرن ....
کــربــلا.....
نـجــف......
بعد پست میذارن ......
من تو راه نجف ، کربلا .....
همین الان یهویی ......
اما من .....
اتاقم ......
تنهاییم .......
گذرنامه بی مُهر......
و تربت سیدالشهدا ......
دوری از حرم ....
همین الان یهویی ...
راستی
اربابم....چه خبر از کربلا...؟
چشمم که نه، ولی دلم هر روز و شب و هر لحظه آنجاست...
اصلا راستش را بگم....؟؟؟
یه زمانی کسی میرفت کربلا خیلی تو چشم بود...
ولی الان کسایی که جاموندن بیشتر تو چشمند...
يااباعبدالله(ع)....
پایم که جامانده....
دلم را میفرستم به زیارتت ارباب....
انگار که قسمت نیست....
چشمانم کربلایی شوند....
امسال هم دلم راهی کربلا میشود...
همه دارند به پابوسی "تو" می آیند؛
طبق معمول من بی سر و پا وگناهکار باز جا ماندم...😭

من خودم یه کاروان حسرت و آهم
یکی از نرفته های چشم به راهم
دل کنعانی و آواره ای دارم
یه فرات اشکه تو عمق هر نگاهم
سکوت بیابونا رو دوست دارم
که فقط گریه کنم به اشتیاقت
آرزوی هق هق شبامه یکبار
زندگی کنم تو خلوت رواقت
من از قافله جا مونده کجا گریه کنم
چی میشد میون این پیاده ها گریه کنم
تو مسیر تو پا برهنه شم
بلکه اینجوری آروم بشم
منه از قافله جا مونده کجا گریه کنم
چی میشد میون این پیاده ها گریه کنم
خب منم می خوام یه سفر بیام
خدمت شما آرام بشم
بخدا هیچکی به هیچکی نیست تو دنیام
منم و یه دل که تقویم نگارم
همه دورامو زدم رسیدم اینجا
فهمیدم فقط همین یه راهو دارم
جالبه هرکی با هر دینی که باشه
دل به دریا زده و تو این مسیره
مریضه غیر مسلمونم میارن
که شفاشو از همین تربت بگیره
من از قافله جا مونده کجا گریه کنم
چی میشد میون این پیاده ها گریه کنم
تو مسیر تو پا برهنه ششم
بلکه اینجوری آروم بشم
منه از قافله جا مونده کجا گریه کنم
چی میشد میون این پیاده ها گریه کنم
خب منم می خوام یه سفر بیام
خدمت شما آرام بشم
بخدا هیچکی به هیچکی نیست تو دنیام
منم و یه دل که تقویم نگارم
همه دورامو زدم رسیدم اینجا
فهمیدم فقط همین یه راهو دارم
رهگذرِ پیر از من پرسید
پاییز شده ؟
نمی دانم چرا گفتم آری ...!
باز هم پرسید :
پاییز شده ؟
اینبار گفتم :
در راه است...
باز هم تکرارِ سوال...
گفتم مگر فصل را نمی گویید ؟
گفت .. چرا! اما نه فصلِ سال...
از فصلِ دلت پرسیدم ..
سرم را بازچرخاندم به نقطه ای دور گفتم:
مدتی ست..
یک پُک به سیگار زد و گفت:
از چهره ات پیداست ..
زمستانش هم همین روزها می رسد...
اگر به فریادش نرسی..
خندیدم... زهرخند...
گفتم...
خدانگهدار آقا ...
گفت:
وداع گفتن را از کِی آموختی ؟
و من دیگر حرفی نداشتم
انگار...!
کو در این شب های پاییزی مرا محبوبه ای
تا نشیند بر دلم چون گنج، در مخروبه ای
بخت از این بدتر کجاها میتوانی یافت که
نیست جانِ خسته را در دارِ دنیا چوبه ای
ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮﯾﻮﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﺍﯾن که ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﺴﯽ ﺑﯿﺎﯾﺪ..
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ..
ﻧﺎﻣﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﺻﺪﺍ ﺑﺰﻧﺪ...
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺸﻨﯿﺪﻥ ﺑﺰﻧﻢ، ﮐﻪ ﻣُﺪﺍﻡ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﮐﻨﺪ...
ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﻗﻨﺪ ﺁﺏ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺫﻭﻕ ﮐﻨﻢ ...
و ﺑﻪ ﺭﻭﯼﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ .
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﻭ
ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ، ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻢ ...
ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﻡ ..
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﺎﺷﻢ ...
ﻫﯽﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺑﯿﻔﺘﺪ
ﻭﻟﯽ ﻣﺪﺍﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﻔﺘﺪ.
ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮﯾﻮﺭ ﻋﻄﺮ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﺭﻧﮓ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﯿﺨﻮﺩﯼﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯽ
ﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺎﯼ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﯿﺎﻭﺭﯼ.
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﺑﺨﻮﺭﯼ ...
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﺴﯽ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺷﺎﻋﺮ ﺷﻮﯼ ...
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﻼﺗﮑﻠﯿﻒ ﺷﻮﯼ...
ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ
ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﻭ ﺣﺘﯽ
ﻫﻮﺱ ﮐﻨﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮﯼ.
.
ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮﯾﻮﺭ ..
شهریور ﻟﻌﻨﺘﯽ...

چند قدم مانده به پاییز
و تردیدی ناتمام
من همگام با روزگار
و تویی که به اجبار پاییز گونه
لباس زرد پوشیده ایی
من زرد ...
احوالم زرد ...
روزگارم زرد ...
میشود بیایی و خلاصم کنی
از این نکبت بی روح عاطفه
سالهاست با این زردی جان میگیرم
رهایم کن رها ...
هرچقدر هم كه درگير اين جمله شده باشي كه :
تنهايي خيلي بهتر است .
هرچقدر هم كه سعي كني مسير دانشگاه تا خانه را پياده روي كني و موزيك گوش بدهي
و حتي يك ثانيه هم جز خودت نخواهي به كس ديگري فكر كني ،
هرچقدر هم از تنها به سينما و كافه و مهماني رفتن معذب نشوي
حتي وقتي كه انگار همه يك قراردادي بسته اند
كه آن روزي كه تو قصد تنهايي رفتن به اين مكان ها را ميكني جفت جفت بشوند
و از رو به رويت رد بشوند و تو لبخند بزني ،
هرچقدر هم بخواهي به آينده ي شغلي و تحصيلي
و چه و چه اي فكر كني
كه هيچ نيازي به متاهل بودن و متعهد بودن ندارد ،
يك وقت هايي يك جاهايي به يك نفر دوم نيازمند ميشوي ،
يك وقت هايي بايد كسي باشد كه روي كاناپه بنشيني
و تند تند و با عصبانيت برايش از اينكه چقدر استاد مزخرفي اين ترم برداشتي
و هيچي از حرف هايش نميفهمي و چقدر بد دهن و بي ادب است بگويي
حتي اگر او مدام از توي آشپزخانه كابينت ها را يكي يكي باز و بسته كند
و يك دفعه حرفت را قطع كني كه : قهوه توي كابينت بالاي گاز است .
و خوب بداني كه هيچ كدام از حرفايت را نشنيده باز هم يك نفر بايد باشد.
يك وقت هايي كه همين طور كه داري ظرف هاي شام را ميشوري
بيايد از توي يخچال يك سيب بردارد چشم هايش را ريز كند كه :
اون پيرهن سورمه ايم رو واسه فردا اتو ميكني؟
نگاهش كني لبخند بزني كه آره و اصلا هم نخواهي بگويي:
كه چقدر امروز خسته شده اي و از وقتي از سركار برگشته اي چقدر سرت درد ميكند.
يك وقت هايي يك جاهايي به يك نفر دوم نيازمند ميشوي
كه توي بالكن آخراي شب همين طور كه ليوان چاي توي دست اش است
و خيره شده به چراغ هاي روشن ساختمان هاي رو به رو
از پشت بياي و بترساني اش ليوان چاي بريزد روي دست اش
و دستش را توي هوا تكان بدهد و چشم هايش را از سوزش ببندد
بغلش كني كه : ببخشيد ببخشيد ، و خودت را پشت هم فحش بدهي.
يك وقت هايي يك جاهايي به يك نفر دوم نيازمند ميشوي ،
نه براي اين كه دوست داشته بشوي ،
محبت خرجت كند يا به تو توجه كند ،
يك وقت هايي دلت دوست داشتن كسي جز خودت را مي خواهد ،
محبت كردن ، توجه كردن به كسي جز خودت ،
يك وقت هايي نياز داري به خودت ثابت كني كه زنده اي.
يكي از بدترين چيزهايي كه از بچگي يادمان مي دهند
'جاي چيزي كه نيست را با چيز ديگري پر كردن' است ،
يادمان ندادند چيزي كه نيست يعني ديگر نيست ،
بادكنك گازي آبي اي كه تركيد جايش با يك بادكنك گازي زرد ديگر پُر نمي شود ،
جوجه ماشيني صورتي اي كه مُرد
جايش با يك جوجه ماشيني حتي همان رنگي هم پُر نمي شود ،
بهمان گفتند دلت را خوش كن به چيزي جديدتر تا از دست دادن يادت برود
و ما هربار بيشتر 'از دست دادن' را يادنگرفتيم ،
دلمان را به چيزي جديدتر خوش كرديم
و دوباره بادكنك زرد جديد هم تركيد ،
جوجه ي صورتي جديد هم مُرد ،
باز عقب نگهمان داشتند يك چيز جديد تر آوردند
اشك هايمان را پاك كردند كه :
نه غصه نخور بيا جايش را با اين پُر كن ،
كسي به ما نگفت اتفاقا بفهم و قبول كن ،
از دست دادن را باور كن
كه مي شود يك چيزي برود بميرد
و ديگر هيچ چيز ديگر نتواند جايش را بگيرد ،
يادمان ندادند
و همين طور بزرگ شديم ، بزرگ شديم
و به عادت بچگي هايمان تا آدمي را از دست داديم فرار كرديم
از باور از دست دادن و دست آدم جديد تري را گرفتيم و كشيديم توي زندگيمان كه :
قبلي را فراموش كن بيا جايش را با جديدترش پُر كن ،
و هيچ وقت نخواستيم باور كنيم جاي چيزي كه از دست مي دهيم را
هيچ وقت هيچ چيز ديگري نمي تواند پُر كند ،
حالا ما هي خودمان را به چيز جديدتري عادت بدهيم
درست مثل بچه اي كه با خنده مي گويد :
جوجه ي مُرده اش دوباره زنده شده ،
و مادرش جواب ميدهد گفتم كه اگر گريه نكني برمي گردد ،
نه عزيزم ،
هيچ وقت هيچ چيزي كه از دست مي رود بر نمي گردد...

کسی نیست. چقدر ساکت است اینجا.
انگار نه انگار که روزگاری در این حوالی شبها هیاهو بود.
آن شنبههای پر نشاط، یکشنبههای روزمرگی، دوشنبههای شکوهبار،
سهشنبههای انتظار، چهارشنبههای جنون، پنجشنبههای پرعشق،
جمعههای بی قراری.
آن نوروزهای نو شدن،
فروردینهای تازگی، اردیبهشتهای عاشقانه، خردادهای پر از حادثه،
تیرهای دلدادگی، مردادهای پرحرارت، شهریورهای دلتنگی،
مهرهای بی پایان، آبانهای زرد، آذرهای سرد، یلداهای طولانی،
دیهای خاص، بهمنهای برفی، اسفندهای عبرت آمیز.
حالا از آن همه شور و هیاهو چیزی باقی نمانده.
آنچنان که صدایت از فرط سوت و کوری در لابلای نوشتهها و لینکها و صفحهها میپیچد.
کسی نیست. همه رفتهاند. هر کس با بهانهای آبادی را ترک کرده.
یکی با درس، یکی با دانشگاه، این یکی با کار و یکی با یار و آن یکی با ازدواج،
دیگری با بچه داری، یکی با هجرت، دیگری با نفرت،
و آن دیگری با حسرت، بساطشان را جمع کردند و رفتند از اینجا.
تو اما هنوز ایستادهای پای عهد آغازینت.
تویی که حالا به تنهایی یدککش آن همه روز و شور و عشق و حرارتی.
یادش بخیر.

چه روزهایی که پای این صفحهها شب شد،
چه شبهایی که پای این صفحهها به صبح رسید.
با شوق و با غم، با سوز و با طرب، با اشک و با خنده.
آری، قسم به این لحظه و ساعات، دلم تنگ تمام آن لحظهها و خاطرات است.
دلم برای آن شب و روزهای پربار لک زده.
آه، چقدر دلتنگ آن آدمها هستم.
آن همه همراهانی که هر کدام بیآنکه بشناسیم و دیده باشیمشان،
لحظهها و خاطرات مشترکی را پای این صفحههای سیاه و سفید برایمان ساختند
و رفتند از این آبادی!
این اولین بار نیست؛
بارها بی صدا آمدم سراغ آبادی،
اما کسی نبود و من سرافکنده و دلمرده برگشتم.
دلم گرفته از این آبادی متروک.
آه؛ لعنت به گوشی و تبلت، لعنت به آی او اِس و اندروید!
لعنت به اَپهایی که شبهای وب را ظلمانی و روزها را سوت و کور کرد و ما را از هم دور کرد.
انگار اپاِستورها وبمَسترها را بلعیدهاند!
وگرنه دوستان من کجا هستند؟
آنها که حرفها و دغدغههاشان عالی و روزهاشان پرتقالی بود.
با شما هستم، کجایید ای سلحشوران وب؟
بگو چه شد که این شلوغآباد بیانتها متروکه شد؟
لااقل شما جوابی دهید
آی «به منم سر بزنید»ها! آی «با افتخار لینک شدید»ها! آی «وب زیبایی دارید»ها!
با شما هستم
آهای «هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند»ها،
آی «واقعا حرف دل ما را زدید»ها،
آی «جانا سخن از زبان ما میگویی»ها!
آی «چقدر اینجا آشناست»ها،
شما دیگر چرا رفتید؟ صدای مرا می شنوید؟
در کدام پیچ زمین و در کدام صفحه زمان ماندهاید
که این همه تنهایی خلق کردهاید روی صفحههای وب؟
من آمدم دیگر؛ آخر شما کجایید؟

هر روز یک عدد از تقویم زندگی
خط می خورد و این دفتر سنگین تر می شود
دیگر عادت شده....نبودن ها
زندگی با خاطره ها...با فکر و خیالات ساختگی
دلگرم همین عکس های بی روح
همان کوچه هایی که به بازی های کودکانه گذشت و
دوباره مرور دفترچه ی دلتنگی
از آینده رویایی ساختیم
و این رویا زندگی شده برای کسی که زندگی نکرد
درگوشه ی هر ترانه جستجو کردیم
و خود را همرنگ آن دانستیم
گونه های گل های پشت ویترین سرخ شد
از نگاه دستی که انتظارش را می کشید
نقابی که زدیم
لبخند مصنوعی که کاشتیم
و آرزوهایی که هر شب با هوایش خوابیدیم
بغضی که در گلو کهنه شد
همه و همه عادت شده
و
عادت کردیم که زندگی را فقط نفس بکشیم
و در تکرار
تکـــــــــــــــــــــــــرار شویم
خدایا!
تو که حال این روزهای ما را بهتر میدانی
حال و هوایمان را همرنگ خودت کن...

یک سال گذشت ...
یکسال که بزرگتر میشوی گویا بار هایت سنگین تر میشود
زندگیت سنگین تر میشود
انگار عمرت هم سنگین تر میشود
گذر زمان هم برایت سنگین میشود
خودت هم سنگین میشوی
دیگه راحت نمیتونی قدم برداری برای هر کاری
دیگه دل دل میکنی بری یا نه همان جا بمانی برای خودت
یک سال که میگذرد انگار چیزی ته دلت ته نشین شده
و تو نمی دانی با آنهمه خاطره ی گذشته چه کنی
بسپاری به دست خاک یا همان جا ته دلت نگهش داری
یک سال که میگذرد انگار جایت را با انسانی دیگر که نمیشناسیش عوض کرده ای
یک سال که میگذرد خیلی چیزها در تو عوض میشوند
یک سال شاید خیلی راحت به زبان آید
ولی در واقع خیلی اتفاقات می افتد که
گفتنش هم راحت نیست چه برسد به فراموشی اش
اما میگذرد . . .
هر چه که باشد میگذرد . . .

هـــوای بی کسی های آسمان بغضش را شـــکـــــــــست .
تــــــنگی نفس های بــــهار . . .
سرماخوردگی های بلبل . . .
آبریزش بینی آسمان . . .
چه سالی را رقم می زند . . .
کـــسی چه می داند
بهــار هم دلش گرفته و دَم نمی زند...

یک نفر باید باشد که
بدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی
تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری
از آن حرف هایی که
شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند
و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند
حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال می شوی!
یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره می دانم،
اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند
یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد...
یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک می کشد،
پوزخند نزند، به شوخی نگیرد
جدی بگیرد، خیلی هم جدی بگیرد،
آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت
یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد،
مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد!
وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود، گوش بدهد،
برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند،
راه کار ندهد، فقط گوش کند ..
یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد،
اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است
خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد
بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است،
گاهی حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند
حرف زدن گاهی مُسکن است،
آدم ها گاهی حرف می زنند نه برای اینکه چیزی بشنوند، نه اینکه کمک بخواهند
حرف می زنند که ویران نشوند
حرف می زنند که آرام بگیرند
مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرند.
به قول آن رفیقمان که می گفت :
حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...
همین.

ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺭﻓﺘﻪ ﯼ ﺳﺎﻝ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﻣﯿﺰﻧﻢ ...
ﭼﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﻧد ...
ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺪ ...
ﻭﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﮐﻪ ﻫﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﺵ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯿﺒﺮﺩ ...
ﭼﻪ ﻓﮑﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻣﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﻢ ﺭﺍ ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﻓﺮﺳﻮﺩ ...
ﭼﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺑﺮﻟﺒﺎﻧﻢ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺖ ...
ﻭ ﭼﻪ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪ ...
ﭼﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺭﺍﮔﺮﻡ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﭼﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ...
ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﮐﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭﺷﺪ
ﻭ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﮐﻪ ﻓﮑﺮﻡ ﺭﺍ ﭘﺮﮐﺮﺩﻭ ﻧﺸد ...
ﭼﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﮐﻪ ﺷﻨﺎﺧﺘم ...
ﻭ ﭼﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺸﺎﻥ ...
ﻭ ﭼﻪ ......
ﻭ ﺳﻬﻢ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...
ﮐﺎﺵ ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ؛
ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺧﺪﺍ ...
ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﻮﺩ ...

دیرگاهی است
که افتاده ام از خویش به دور...
شاید این عید
به دیدار خودم هم بروم...
در چهل سالگی هم که باشی
طنین صدای کسی که
تو را به "نام کوچکت"
بخواند و
پشت هر بار که صدایت میکند
"عزیزم"
بگذارد
میتواند عاشقات کند.
و تو
بعد از تمام شدن حرفهایش
دختربچهی هجده سالهای میشوی
که دوست دارد
بال در بیاورد
از شوقِ عاشقی.
در چهل سالگی هم که باشی
میشود آنقدر عاشقیات
پرهیجان باشد ﮐﻪ
خاطرهی گرفتن دست گرم مردانهاش را
در سرمای زمستان
روزی چند بار به تکرار بنشینی
و نقطهی اوج این خاطرهات
بستن گره روسری ات باشد
با دستهای او
وقتی ناگهان
با پوست صورتت برخورد میکند
و ابروهای پیچخوردهات را
صاف میکند.
در چهل سالگی هم که باشی
میتوانی بدوزی
دکمهای را که
از رویِ پیراهنِ آبیِ یقهسپیدِ مردانهای
افتاده است
روی زمینِ یخزدهی تنهاییاش.
در چهل سالگی هم که باشی
آن جوانهی کوچکِ روئیده در جانت
میتواند قد بکشد
و تو را سبز کند.
آن وقت در همان چهل سالگی
نمیتوانی آن ذوقزدگی شفاف چشمهایت
یا آن رنگپریدگیِ ناشی از دلشورههایِ نیامدنش را
لرزش صدایت را
جوان شدن صورتت را
پنهان کنی در پشت چهل سالگیات.
تو در چهل سالگی
به بلوغ عاشقی میرسی.
درست مثل دخترهای هجده ساله
با گونههایی سرخشده
به خاطر اولین بوسهی
نشسته بر پیشانی...