|
خــدایــا!دلــم مــرهمی مـیـخــواهــداز جـنـس خـودت...
|

هی روزگار...!
چقدر زود زود از روی تیر های تقویم من گذر می کنی!
آرام تر ....آرام تر........
امسال به جای شمع ،روی کیک تولدم یک دنیا اشک چیده ام
آنقــــــــــــــــــــــــــــــــــدرکه شکل 40میان آنها گم شده ...
می فهمی !؟یک عالمه اشک........
طفلک درون من باورش نمی شود این همه سال را بدو بدوکرده ....
اصلا خستگی هم حالی اش نیست... .....!
هیس.....برای بزر گ شدن کمی تمرکز میخواهم.....
دیروزنبض احساسم تند تند می زد....
امروز همه حجم عقلم درد میکند ....
فردا ..............؟!
فردا!؟
فردا بازهم سال سرنوشت من میشود؟
فردا بازهم میتوانم یواشکی دوستت داشته باشم؟
فردا بازهم دلم برایت تنگ میشود؟
فردا بازهم با طناب پوسیده ی دوست "نمایان"به عمق چاه جهل میروم؟
فردا باز این من 40ساله میشود؟
عجب سوال های احمقانه ای .
_نه!هیچوقت !!
40 سالگی بدون سلام وارد زندگی من شد
حالا بدون خداحافظی چند ثانیه لب هایم را میبوسد و برای همیشه میرود !
میرود.......
رفتنی ها دیر و زود میروند بهترین کار برای فراموشیشان "یک آلزایمر ساده"است.
بیا روبه روی سادگی هایم بنشین و به تماشای روزهایی که از من می گذرد....
دلم گواه خوبی می دهدبرای این زمستان سبز...
دلم گواه می دهد انگار اتفاق های خوبی میان این آذر تا آذربعد جا گرفته...!!!
شاید شیرین نباشد اما تلخ نیست...
شاید قشنگ نباشد اما زشت نیست...
شاید دیگر عشق نباشد اما نفرت هم نیست...
دلم یه نشاط غیر فلسفی میخواهد....ساده و بی شیله پیله....
نگاه کن.....
بزرگ می شویم روزی ....
نه به قد و اندازه...
نه به فاصله های اعداد از امسال تا ارقام سال ثبت شده در شناسنامه هایمان...
نه به تعداد خطوطی که در پیشانی مان ردیف می شوند....
نه اندازه پیراهن هایی که بیشتر پاره کرده ایم...
نه بخاطر گیسوان سفید...
اما بزرگ می شویم روزی...
