|
خــدایــا!دلــم مــرهمی مـیـخــواهــداز جـنـس خـودت...
|
مــا چلـــه نشیــن شــب یلـــدای حـسینیــم
مـــــــاتم زدگـــان غـــم عظمـــای حسینیـــم
مــــــا غـــرق عـــزای پســر فـاطمـه هستیـم
مــــا تـا بـه سحــر محــو تمــاشـــای حسینیـــم

آنگاه که تولد دختری بیگناه مایه ننگ عربها بود !
آنگاه که زندگی برای دختران عرب ساعتی بطول نمی انجامید!
نیــاکـــان مــا " بلنــدتــرین شــب ســال یلــدا"
شــب تـــولــد مینـــو؛ الهــه زن و میتـــرا؛ الهــه خــورشیـد را
شب زنـــده داری میکــــردنـــد.
یلــــدایــت فــــرخنــــده بـــــاد
یلدا، دختر سیاه موی بلند بالا،
میوه پائیز ایران و عروس زمستان، در راه است.
او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم.
اما به یاد دل سوخته زینب هم باشیم
آنقدر آرام است که درختان باآهنگش به خواب می روند
آنقدر آرام که سبز بودن را از یاد می برند
برگ هایشان می ریزد و هنوز در خوابند
وقتش رسیده که درختان به خوابشان بروند.
کــاش مـــا آدمــ ها هــم مـثـل درختـــان بــه خــواب میــرفتیـم
تـــاحــس نمیـکردیــم ســردی دستهــایـــ ســرد را
کاش لمس نمیکردیـم دل هــایــ سنـگ را
کــاش بــاور نمیکـردیــم نگــاه هـایـــ سـرد را
کـاش یـه لحظـه بـه شکستـن تـرک ورداشتـن دلامـون فـکر کنیم
تـا نـدیـمش بــه یـکیـــ کــه بشکنــه درد بـکشیـم
این جا وبلاگ است...!
اهالی این کوی ، قلم نوشته هایشان را دست نوشته می گویند...!
اکثراً می نویسند از غم ، از جدایی ، از ترس ، از نابسامانی و نا امیدی...!
یکی از حرفه ای ها می گفت:
اگر متنت نگارش درست نداشته باشد ، جماعت حرفه ای نمیخوانندت...!
اگر مدتی ننویسی، (آپدیت نباشی) فراموش می شوی...!
می گفت اینجا بی رحمند و فراموش کار...!
می گفت اگر نظر ندهی ، لینک ندهی و نگیری ، دیده نمی شوی!
نمی دانم ...!
تو بگو نقطه ها و ویرگولها خوب اند ولی نه آنقدر که متن و کلماتش...!
اینجا از دنیای بی رحم می نویسند ...!
از یار بی وفا ، خدای رفته...!
و غم و تنهایی زیبا...!
تنهایی را می پرستند ولی وای به روزی که قلم نوشته هایشان بی نظر و بی بازدید بماند...!
نمی دانم تنهایی در این کوی چقدر نظر دارد...؟!
اینجا از هر حس خوب می برند تا برای غم و تنهایی ، لباسی زیبا بدوزند...!
اینجا متنی محبوب است که از درد بگوید ، نه از مرهم...!
در اینجا سخن از بی وفایی است ، نه وفا...!
جدایی ، نه وصال ..!
و اینها همه ، ملغمه متن محبوبشان است...!
چرا؟! نمیدانم...!
وای که مرهم درد و زخم در این بازار جای ندارد...!
اینجا درد زیباست...!
هر چه به دردشان آید زیباست...!
چرا ؟ نمی دانم. تو بگو...!
من و تو چه کنیم که برایشان هم درد نیستیم...؟!
ما که می خواهیم مرهم باشیم...!
اگر نخواهند چه...؟!
امید ، جوهر من و توست...!
نا امیدی ، پایان ما...!
بنویس قلم جان... لطفاً بنویس...!
می دانم نا امیدی باتلاقی است فروکش؛ مردابی است بی شقایق...!
ولی امید هم مثل برادر نا امیدش بی پایان است...!
پس بنویس و بیا جوهر زندگی دهیم در این کوی...!
مرهم باشیم و درمان...!
نه هم درد و هم زخم...!!!
وقطعـی شــد حکــم تبعیــدم بــه زمیــن
و گـــریه آخــرین دفـــاعم بــود...
بـــا طـعم پـــاییــزی ام انتظـــار مـی کـشم
پـــایـــان ِ محکـــومیتــم را...
لحظــه هـــا میگــذرنــد و روزهــا را خــاکستــر می کننــد
و مــن در گــرد و غبـــار ایــن ثــانیه ها میـــــدوم
بــــه دنبـــال چـــه، نمیدانـــم!
هـــراســانم ازآن کــه فصــل ها پــوست بینــدازنـــد
و مـــن هنــوز در کـــالبــد خـــویش بمــــانم!
شـــاید خیــالی است بـس بیهـــوده کــه رسیــده بــــاشم
بــــه آنچـــه خـــواستـــه ام...
بــــه آنچـــه کـــه بـــاید مــی رسیـــدم...
وبـــه آنچــه کـــه لیـــاقت رسیــدن بــه آن را داشتـــه ام...
دروغ است کـــه اگـــر بگــویم بــه جـــرعــه ای بیــش نیـــازمند نیستـــم...
دریــــا می خــــــواهم بـــه وسعــت آفـــاق ،
ازعمـــــــــرهمیشـــــــه حــــاصلـم پــــاییز اســت
انـــگار کــــه در آب و گلــــم پـــــاییز اســــــت
درفصــــل غـــــریبه هـــــا مـــرا دفـــــن نکـــن
تـــــــــــاریخ تــــولـــد دلـــــم پــــــاییز اســــت

هــفــتــآد و نهمــیــن روز از فــصــل پـــــآ یــــیــــز ، نــــقـــطـــه آغـــآزِ مــــَن !

امشب آمده ام قدری از این دوری بکاهم.
فقط نگو بروم.. فقط نگو نمیشود.. فقط نگو نمیتوانم..
حتی اگر هم بگویی برو دیگر نمیشود؛ بخدایی خودت نمیشود..
خوب من! من از راه دوری آمده ام...خسته ام...
از دیار پیمان شکنان و توبه گریزان آمده ام!
من از سرای کین و دورنگی آمده ام، از بطن هر چه پلیدیست،
از هرچه ناسپاسی و تاریکیست؛ آمده ام...
اما باور کن، باورکن تا توانسته ام تنهای تنها آمده ام...
تا توانسته ام خالصانه آمده ام...برای تو آمده ام...
خدایــــا! تو خود شاهدی که چقدر راه برای دیدن تو آمده ام...
و خوب میدانم که تو منصف تر از آنی که بگویی بروم!...
چیز قابلی هم نداشتم که برات بیاورم، دست خالیه دست خالی...
اگر سرم پائین است ، به پای بی ادبیم مگذار.
من بی ادب نیستم... فقط نمی توانم سراز زمین بگیرم.
به خدایی خودت سرم سنگین است! سرم سنگین است و دلم رسوا...
وقت آمدن، تمام راه، به اینکه شاید قبولم نکنی فکر میکردم، اما نگران نبودم...
اما نگران نبودم، چون تو را خوب میشناسم...
میدانم خدای من غریب نواز است...
خــــدای من! از اینکه تا به امروز مرا عزیز خودت شمرده ای و عزت داده ای