...بیــا خـــدا اینجا ،کنــار مـن بنشین

...ای دل کوچک من غصه نخور...توخدایی داری که بزرگ است...بزرگ


خــــــــــــــــــــــدایــــا !

مـــن پـــاییــــزم ؛ تــــو بهـــــــارم بــــاش...

 

بدون اینکه بخواهم عضو روزگار توشدم.....

دوستم داشتی ...که باشم... درتمام شبها وروزهایت....

پروفایل زندگیم را نشانم دادی وگفتی بهترین تصویرت را درمیانش بگذار...

من گذاشتم...

گفتی بهترین پستهای زندگیت را در آن بنویس تا عزیزانم  آن را تایید کنند...

تامن تاییدت کنم...

 

ومن نوشتم  آن اعمالی را که میخواستم...

خدایا!تمام بنده هایت زیر این پست های زندگیم تایید گذاشته اند...

تمام قلبهایی که به من داده اند دراین زندگی...مرا امیدوار ساخته ست...

اما چشمم به تایید توست....

نمیدانم تو قلب اصلی را ...تایید اصلی را ...برای من خواهی زد؟؟؟

تصویری که ازخودم ...درپروفایل زندگی ام ساخته ام ...وبرای دیدن بندگانت گذاشته ام...

تو می پسندی؟؟؟

یامن تصویری خیالین ازخود دارم....

 

الهی !!

فقط تو صاحب این روزگارمنی.....چهره ام را.....همانطور ببین که خودت دوست داری...

نکند...نکند...خدای ناکرده....صورتم دربارگاه تو.....زشتترین باشد...

دلتنگم خدایم.....


یه وقتایی دوست دارم توی یه جاده پاییزی قدم بزنم

برم تا ته جاده و به یه نور برسم حس میکنم اخر این جاده یه نوری

هست میرسه به خــــدا ...


 

"برای خوندن مطالب جدید به پست های پایین مراجعه کنید دوستان"

 

تاريخ جمعه 15 دی1391ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم|

 

امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی

و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند

ناراحت نشو

حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن

پس با آنها بازی کن

 

 

 

امروز هرچقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه

پس بخند و عاشق باش

 

 

 

امروز هرچقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمیگیرد

پس شادی بخش باش

 

 

امروز هرچقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه

پس از اعماق وجودت نفس بکش

 

 

امروز هرچقدر آرزو کنی چشمه آرزوهات خشک نمی شه

پس آرزو کن

 

 

امروز هرچقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه

پس صدایش کن

او منتظر توست

او منتظر آرزوهایت

خنده هایت

گریه هایت

ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است

 

امروزت را دریاب

امروز جاودانه است

و

امروز زیباترین روز دنیاست!

چون امروز

روزی است که آینده ات را آنطور خواهی ساخت که

 تا امروز فقط تصورش میکردی...

آری، زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کن تا آنگونه شود!

 

آنتونی رابینز در شرح این جمله ارزشمند پایانی می گوید :

 ذهن ما بهترین دوست ماست و ما را به کارهایی هدایت می كند كه حس می کند به نفع ماست.

 اگر آمال و آرزوهایی که دوست دارید را در ذهن خود تجسم کنید

ذهن پرقدرت ما این طور احساس می کند که با بدست آوردن آن آرزو به شادی می رسیم،

در نتیجه ما را واردار می کند تا به موارد دوست داشتنی خود دست یابیم

 تا از این راه ارباش را خشنود سازد.

به طوری كه همانند آهن ربایی پر قدرت عمل كرده و

 موارد مورد نیاز برای رسیدن به زندگی دوست داشتنی را هویدا می سازد و

 جالب اینجاست كه این عوامل از قبل در اطراف ما وجود داشتند

ولی چون ذهنمان حس نکرده بود که ما به چه چیز علاقه مندیم

به همین خاطر نمی توانستیم عوامل رسیدن به زندگی دوست داشتنی را مشاهده كنیم.

پس بهتر است زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کنی تا آنگونه شود

 

 

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

 

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

 

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

 

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

 

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

 

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

 

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

 

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

 

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

 

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

 

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

 

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

 

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

 

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

 

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

 

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

 

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!

 

 " زنده یاد فریدون مشیری "

تاريخ جمعه 3 بهمن1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

 

تو را به آبادی چشم هات نخند

خنده هات مرض دارد

آدم را بیمار می کند

آخر آدم گناه دارد به خدا ...

یک بار حوا

یک بار شیرین

یک بار لیلا

حالا تو ...

 

نخند

خنده هات استعداد شگرفی دارند

برای بیمار کردن یک شهر

برای به بیابان فرستادن هزار مجنون

برای تیشه زدن به ریشه ی هزار فرهاد ...

 

نخند

خنده هات مرض دارند

آدم بیمار می شود

تو می روی

درد شروع می شود

آدم می پیچد به خودش

تو که برنمیگردی

حالش را نمی پرسی ...

 

قهوه ای بدجنس!

شیرین نخند

آدم می بیند

مرض قند می گیرد

قند در دلش آب می شود

هوا برش می دارد

فرهاد می شود

تو میروی

می زند به سرش

سرش به سنگ می خورد

تیشه بر می دارد

می زند به ریشه اش ...

  

قهوه ای بدجنس!

من عادت دارم تلخ بنوشم

تلخ شو

شیرین نباش

من که فرهادت نمی شوم !

یک بار مجنون شدم

هفت بیابان عشق را دویده ام

برای هفت پشتم بس است ...

 

قهوه ای بدجنس !

با من گرم نگیر

سرد شو

تلخ شو

یک بار شیرین ِ داغ بی هوا سر کشیدم

هنوز گلوی سوخته ام بغض دارد ...

هنوز دلم می سوزد ...!

  

قهوه ای بدجنس !

نگو عزیزم

گرم نگیر با من

تابستان است

تنور عشق داغ است

به هر واژه میم مالکیت می چسبانی

فردا زمستان می شود

آدم برفی می شوی

تمام میم ها می افتند

روی سرم هوار می شود عشق ...

 

قهوه ای بدجنس !

معمولی بیا

معمولی برو

بگذار معمولی دوستت داشته باشم ...

اصلا بیا فقط هم را

معمولی دوست داشته باشیم

من تو را بی لبخند

تو مرا بی شعر

باشد؟

 

قهوه ای خوب من ...

باشد ؟

 

"فاضل شاهچراغ"

 

تاريخ سه شنبه 30 دی1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

به نام یگانه خالق هستی

 

"کلبه ی کوچک دلنوشته هایم"،

میخواهم همیشه در کنار تو باشم همراه با بهترین مردم دنیا..

 

 

کاش میشد سرنوشت خویش را از سرنوشت

کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی

داستان عمر خود را گونه ایی دیگر نوشت

عزیزم  یه سال دیگه با تو گذشت و

یک سال دیگه  باز توتنها همراه و رفیق  و یار ، تنهایی های من بودی.

یک سال پر از غم و درد و  رنج وشادی های کوچیک و گاهگاهی ، همراه با تو  گذشت...

و چقدر وجود تو باعث شد که  هنوز به طور کامل نومید نشم...

توی این سالها با وجودت  باعث شدی حس کنم که می تونم حرفهام رو با یکی بزنم و

برای یکی بگم که چه توی ذهن و قلبم می گذره

بدون اینکه واهمه  و ترسی از سوء تعبیر و یا ناراحت شدن تو داشته باشم.

تو با وجودت یه دریچه جدید رو در زندگیم باز کردی و

باعث شدی برای ساعتی هم شده حس نکنم که تنها  هستم.

ممنون از تو که  با تولدت باعث  این کار شدی.

آن لحظه ای که تمام وجودت را با رغبت تمام به من واگذار کردی

و همه انگیزه زندگی من در آن لحظه تو شدی...

و پس از آن همچنان سرگرمی ، شادی ، غم ،

دلهره و عذاب زندگیم در تو نوشتم و تو هیچ نگفتی...

و چون مونسی همدلم و همراهم بودی و هیچ شکایت نکردی...

حتی در این دنیای کوچکِ تو دوستانی نیز یافتم...

دوستانی همدل...که بر شوقم برای نوشتن افزود...

 

دو سال باهمه ی خوبی ها وبدی هاش گذشت......

خانه ای که در آن با مهربونترین و عاشق ترین مردم دنیا آشنا شدم ، دوستانی بهتر از آب روان ...

کسانی که دست هایشان مثل ابر بخشنده و قلبهایشان به وسعت دریا پهناور و بی ریاست.

دست دوستی با کسانی دادم که ناخواسته با آنها احساس راحتی کردم

و بدون اینکه حتی یکبار هم آنها را دیده باشم

بی دلیل و بدون رعایت قانون ها به آنها اعتماد کردم

چون قلبم سرشار از امید و اعتماد به آنها بود.

همتون رو قلبا دوست دارم.

 

از طریق این وبلاگ باخیلی ها آشنا شدم.

آشناهایی که خیلی هاشون رو به اسم وبلاگشون میشناسم

به این میگن دوستی مدرن.یعنی حتی ندونی دوستت چه شکلیه ویا صداش چه جوریه

ویا حتی اسمی که به توگفته آیا اسم واقعی اون هست یانه.

به هرحال این جور دوستی ها هم حال وهوای خودش رو داره.

دوستانی که در طول این مدت به من لطف داشتن و با انرژی مثبتی،

باعث روشنتر شدن نگاهم ،ضمیرم،کلامم وتمام و تمام معیارهای درونیم شدند.

و با نظراتشون منو دلگرم و مصمم کردند برای ادامه این کار ممنونم

خیلیا بهم سر میزدن که دیگه نیستن که واقعاناراحتم

چون بدترین اتفاق برام تو دنیای مجازی اینه که یکی یهو وبشو می بنده...

امیدوارم اوناییکه وبشون تعطیل کردن یا دیگه نمیان

هرجاهستن خوشبخت وموفق وسلامت باشن.

خیلیا هم جدید اومدن.که امیدوارم دوست خوبی براشون باشم.

عزیزایی هم هستند که خوانندگان خاموش وبلاگند،

میان به وبلاگ بدون اینکه ردی ازشون به جا بگذارند،

این رو آمارگیر وبلاگ بهم میگه.

دوستهای عزیز دیگه ای هم دارم که خوانندگان وبلاگ هستند

اونها هم با کامنتها و نظرات شون باعث دلگرمی برای ادامه کار میشن،

الهی که هر جا هستید تنتون سالم و دلتون خوش باشه...

 

 

اینم تقدیم به همه ی دوستان مهربونم وهمیشه همراهم:

ای صمیمی! . . . ای دوست

گاه بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی

دیدنت . . . حتی از دور

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه ی دیدار تو ام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

و دل من . . . به نگاهی از دور

طفلکی می سازد

ای قدیمی! . . . ای خوب

تو مرا یادکنی . . . یا نکنی

من به یادت هستم

من صمیمانه به یادت هستم

آرزویم همه سر سبزی توست

دایم از خنده لبانت لبریز

دامنت پرگل باد…

 

 

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.

هول هولکی و دم دستی.

این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند.

اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.

دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.

فقط از سر اجبار می‌خوریشان که فقط چای خورده باشی

به بعدش هم فکر نمی کنی...

 

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.

پر از رنگ و بو.

این دوستیها جان می دهد

برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن و

برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.

برای خاطره های دم دستی.

اولش هم حس خوبی به تو می دهند.

این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،

می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری

و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.

فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان

بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر... سیاه ...و بد بو

که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که

انگار در آن مرکب ریخته بودی نه چای...!!!

 

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.

باید نرم دم بکشد.

باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی.

باید صبر کنی.

آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی.

باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.

خوب نگاهش کنی.

عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...

 

نصف عمر آدما می گذره براي پیدا کردن یه دوست واقعی

و نصف بقیه ش هم میگذره براي نگه داشتن این دوستای خوب ...

 

"زندگی تان پر از دوستان ناب"

 

تاريخ پنجشنبه 18 دی1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

 

تاريخ سه شنبه 9 دی1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

« درد و دل با خدا »

خ مثلِ خورشید، خ مثلِ خدا…

 


 

 

سلام خدای عزیزم، حالِ شما؟ خوبید؟

حال ما رو اگه خواسته باشید، باید بگیم ما که خوب نیستیم.

یعنی نبودیم، با شما که نبودیم، خوب نبودیم.

مگه میشه با شما باشیم و بد باشیم؟!

حال ما رو اگه بخواید، ما فورا حالمون خوب میشه. قند توی دل‌مون آب میشه،

ذوق مرگ میشیم اصلا. به جونِ خودمون.

از شب و روزمون نپرسین که از شما چه پنهون،

ما خیلی خجالت می‌کشیم.

دروغ چرا؟!

خیلی هم دلمون می‌خواست که از شما پنهون می‌بود!

 

ما خیلی خجالت می‌کشیم، می‌دونیم گناهامون بزرگ بوده،

اما اینم میدونیم که شمام بزرگی.

بزرگتر از گناه‌های ما،

بزرگتر از خوبی‌های ما،

بزرگتر از خودِ ما،

بزرگتر از هر چیز و هر کسی که برای خودمون بزرگش کردیم.

بزرگتر، خیلی خیلی بزرگتر…

اصلا، بزرگتر از شما هم مگه داریم؟!

 

خدا جون، ما برامون مهم نیست که آیینه‌ی دلمون رو زنگارِ گناه گرفته.

مهم نیست کجای گناهیم و چند وقته دست نکشیدیم به دلمون و پاکش نکردیم.

مهم اینه که هر جا که هستیم، جای شما رو یادمون نره، که ازتون نا امید نشیم.

حواس‌مون باشه به نشونه‌هایی که برامون میزارید

و ماه رو تویِ دلِ آسمونِ شب هم پیدا کنیم.

ما برامون مهم نیست حتی اگه آیینه‌ی دلمون رو لکه‌دار و کثیف کرده باشیم،

مهم اینه که دلمون هنوز آیینه‌اس،

که آیینه‌ی دلمون هنوز نشکسته و تصویر شما در اون پیداست.

تا آیینه آیینه‌اس، تا روح تو در ما دمیده شده، هر جایی از دنیا که باشیم، در هر جایی از گناه،

کافیه فقط یه دست بکشیم به دل‌مون…

شما پیدایی، ما خودمون رو گم کردیم…

 

اینکه ازتون دور شدیم، اینکه پشت کردیم، دُرُست.

اینکه یادمون رفت این احساسِ آرامش رو مدیون کی هستیم،

اینکه فراموش‌مون شد هر وقت که واسه یه لحظه تویِ زندگی‌مون نبودید،

ما چقدر حقیر و خوار و بدبخت شده بودیم،

اینکه یادمون رفت کجا بود که قیمتی شدیم،

کِی بود که خوشبخت شدیم، دُرُست.

که حتی یادمون رفت بی شما، یه دو ریالیِ سیاه هم نمی‌ارزیدیم،

اصلا بگو یه پاپاسی، یه قرون، دو زار! مفت‌مون گرون بود

و با شما، بی‌قیمت می‌شدیم،

اینقدر گرون که می‌تونستیم همه مهربونیایِ دنیا رو یکجا بخریم.

اینقدر ثروتمند که از چشامون گوهر و الماس بریزه،

و یه دریا رو جا بدیم توی چشمامون.

دل‌مون رو اندازه‌ی یه جنگل درخت، سبز کنیم

و اندازه دلِ یه دختر بچه هفت ساله، کوچیک.

کوچیک و مهربون، کوچیک اما قشنگ، اما بزرگ…

اینقدر داشتیم که ستاره‌ها رو کاغذ دیواریِ اتاق‌مون‌کنیم

و آسمون بشه سقفِ خونه‌مون و ماه چراغ خواب‌مون.

که یادمون رفت، با شما اینقدری گرون بودیم،

که داد بزنیم، آی مردم!

سه دونگ از این بارونی که می‌باره مالِ ماس!

سهمِ ماس! ما خودمون خریدیمش!

اصلا خودش گفته برای ما می‌باره…

گفته نامردا نرن زیرش.

گفته نامردا لافِ بارون نزنن،

گفته اونایی که عشق رو نفهمیدن، از اون مایه نزارن.

گفته اسمش رو نیارن. اسمش رو نیارید…

ولی هر کی که خواست چترِ بارون روی سر بگیره و خیس شه، نوش جونش!

طراوتِ بارون ارزونیش…

اینقدر داشتیم، که بگیم آسمون مالِ ماست،

که آسمون ارثِ پدری‌مونه!

شب که بشه، چشم روی هم نزاریم،

شب به شب، چشم از چشمِ آسمون برنداریم،

که نکنه کسی بی‌وضو ستاره‌ها رو دید بزنه…

نکنه یه وقت یه دل ناپاک…

آخ، خدا نکنه…

 

اینکه اسمِ شما رو سر درِ قلب‌مون کوبیدیم و شدیم هم پیاله‌ی هر کس و نا کسی،

اینکه اسمِ شما، حتی همین اگه هیچکی نیست،

شما که هستیِ این بالا، برامون شد یه عادت، یه شعار.

اینکه دل‌مون نلرزید از هر بار اسمِ شما،

و شما شُدید یه قرآن توی کتابخونه

و فوقش یه به نامِ خدایِ تویِ نامه، درست.

اینکه فهمیدیم و عمل نکردیم، دونستیم و احمق موندیم،

فهمیدیم و دیدیم و خودمون رو به نفهمی و کوری زدیم،

اینکه بودی، دیدی، شنیدی و ما شرم نکردیم… دیدی و ندید گرفتی،

اینکه گند زدیم و باز پوشوندی، و ما باز خودمون رو زدیم به کوچه‌ی علی چپ، درست.

اینکه دستمون رو گرفتید و دست‌تون رو ول کردیم،

اینکه قول دادیم و هر بار زیرش زدیم، درست.

اینکه شعورمون نمی‌رسه، درک‌مون قد نمیده، بی‌شعوریم، درست.

اما اینم درسته که، هر چی که باشه، هر چی که باشیم، شما خدایِ مایی.

شما خورشیدی و ما گل آفتابگردونِ شماییم،

دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید…

 

هر جا که باشیم،

توی یه گلدون، بغلِ پنج‌دریِ ایوانِ یه خونه‌ی متروکه یا میونِ باغچه،

هر جایی از زندگی که باشیم،

روبه سمتِ دیوارِ آجری باشه، سمتِ خاکِ گلدون

یا رو به باغِ همسایه، بر می‌گردیم سمتِ شما،

هر جا که باشید.

حتی اگه خوشگلیِ گلِ سرخِ باغچه نگاه‌مون رو ازت دزدیده باشه

یا دل داده باشیم به صدای آواز سهره.

حتی اگه تنگیِ گلدون، شما رو از خاطرمون برده باشه

و ستاره‌ها حواس‌مون رو پرت کرده باشن،

ما سمتِ شما رو گم نمی‌کنیم.

آخه خدایا، شما خورشیدی، شما آفتابِ مایی، ما گلِ شماییم.

دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید… ما اینو می‌فهمیم…

 

اگه زندگی بر وقفِ مرادمون نباشه

و روزگارمون مثه شب، تاریک و سیاه باشه و توی آسمون زندگی‌مون نبینیمت،

اگه از شرمِ گناهامون سرمون رو سمت خاکِ گلدون‌مون باندازیم،

حتی توی همون شبِ سیاه،

شما هنوز هستی،

شما هنوز می‌تابی، حتی اگه ما نبینیمت.

نشون به نشونِ همون ماهِ آسمون، که واسمون نشونه گذاشتی که

آره… حواست بهمون هست.

ما که میدونیم نورِ ماه، نه از خودش، که بازتابِ شماست، یه تیکه از شماست.

شب‌هایی رو یادمونه،

که یه وقتایی مادرمون ماه‌مون می‌شد و یه وقتایی خواهرمون.

خدایا ما ممنونیم که تویِ شب‌های روزگارمون،

این همه ماه به ما دادی.

ممنونیم که این همه نشونه سرِ راه‌مون گذاشتی

تا یادمون نره که یادتون نرفته ما رو،

که حواست‌تون بهمون هست،

که هوامون رو دارید، که تنها نیستیم، که هستید…

شب که میشه، گل آفتابگردون سمتِ هر چی که بچرخه،

صبح که شد، باز دوباره بر می‌گرده سمتِ آسمون، سمتِ خورشیدش.

شاید خجالت بکشه، اما نمی‌ترسه.

نمی‌ترسه که نکنه امروز دیگه خورشیدش نتابه،

نکنه دیگه دوستش نداشته باشه، نکنه یه گلِ دیگه پیدا کرده باشه…

اصلا هم کسی این حق رو نداره که بخواد خورشیدش رو ازش بگیره،

اجازه‌اش رو نداره، که بگه شما گلِ بدی بودی،

لیاقتِ خورشید رو نداری، خورشید دیگه دوستت نداره، نمی‌بخشتت.

اصلا مگه گل آفتابگردونِ بی آفتاب هم میشه؟!

خورشید حق‌شه، سهم‌شه، عشق‌شه…

وقتی گلِ آفتاب گردون اینجور خورشیدش رو باور داره…

وقتی سمتِ خورشید رو توی دلِ آسمون گم نمی‌کنه…

ما چرا اینجور نباشیم؟

مگه ما چی کم از گلِ آفتابگردون داریم…

 

خدا جون، ببخشید…

ما  همیشه همینطوریم.

گاهی یادمون میره یکی رو چقدر دوست داریم

و چقدر خاطرش برامون عزیزه.

و تا از دستش ندیم، حالیمون نیست

چقدر می‌خوایمش و چقدر نفسمون به نفسش بنده.

خدا جون،

شما برامون عزیزی، خیلی عزیزی، عزیز تر از جون‌مون، نفس‌مون.

آخه شما جونِ مایی، نفس مایی.

خدا جون، شما خورشید منی،

شما آفتاب منی، مال منی، سهمِ منی، حقِ منی، عشق منی.

دوستت دارم،

خیلی بیشتر از اونی که گل آفتابگردون خورشیدش رو دوست داره…

 

 

طرفدارِ شماره یک شما

   

 با یک دنیا عشق، تقدیم به خدا :‌)

 

 

تاريخ جمعه 5 دی1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

پاییز

لحظه ای بیا کنار ثانیه هایم بنشین تا خودت ببینی بدون تو چه بر سر من آمده است.

خودت تنها بیا همانجا زیر اقیانوس خیالم که ماهی های سرزنش نمی توانند بیایند،

آنجایی که برای از تو نوشتن در قلبم دیگر توانی نیست.

اگر خواستی ،تنها بیا

چون هرگز کسی باور نمی کند عشق نهیب صداهای درون ما بود نه نهیب دو نگاه.

روزی دست تنهاییهایت را بردار و بیا کنار تقدیری که خودت برایم نقاشی کردی

بیا لحظه ای همنشین چند سالگی عشق ما باش.

روزی همدوش بهار به دیدنم بیا

بیا مجبورم کن در ذهن ارام این دریای مرده طوفان را نجوا کنم.

فقط یک لحظه راهت را به سوی دقایق پاییزی کج کن

من فقط خانه ای متروک در اعماق پاییز دارم.

 نترس کسی نیست که در برابر چروک پیشانی سرنوشت تو آینه بگیرد.

فقط بیا لحظه ای مقصود این دقایق چشم انتظاری ام باش

 مرا به خاطر نسپردی هم نسپردی.

عزیز دل فقط یک لحظه بیا کنار این سفره خالی ،

می خواهم یک بار دیگر گلهای رنگ و رو رفته بهار را تجربه کنند

 چیزی از تو کم می شود؟؟

یک روز بیا و بعد از خود بپرس

 آیا این فقط تاوان دوری تو بود/ یا هجرت شمع از دیار پروانه های امید به فرسنگها دورتر؟؟

بیا آن هم تنها؛

نمی خواهم عصایم را بدهی تا با آن به لب رودخانه ای بیایم

که سالهاست دیگر در آن ننگریستم.

حتی نمی خواهم وقتی کودکی های تب دارم را خواب دیدم

دستمال خیس روی تقدیرک بیمار من بگذاری

 فقط بیا و ببین سالهاست خود را در هیچ آینه ای ندیدم.

روزی نه دلنگران بیا و ببین

در این پیچ و خم تمام وجودم آب شد

چه برسد به آدم برفی های تردید چند هزار ساله،

بیا و دقایق آخرینم را تماشا کن تماشاییست.

زیاد از تو دور نیستم کمی راهت را به سوی دقایق پاییزی کج کن

قول می دهم شکوفه هایت در اندوه پاییزی من پژمرده نشوند ،

بیم نکن حتی نگاهت هم نمی کنم

 فقط تنها بیا

به چشمان تو سوگند تنهاییم واگیر نیست.

فقط لحظه ای بیا تا من قایقم را از دریای سرگذشت تو برگردانم

باور کن کاری با رد پایت ندارم.

تعجب نکن این منم همان مغرور که بی تو سالهاست خود را در هیچ آینه ای ندیده ام

 فقط یک لحظه بیا تا ببینی پاییز بی تو چه بر سر من اورده است.

 

 

 

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود

این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......

دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟

 

 

گله ها را بگذار!

ناله ها را بس كن!

روزگار گوش ندارد كه تو هی شِكوه كنی!

زندگی چشم ندارد كه ببیند اخم دلتنگِ تو را...

فرصتی نیست كه صرف گله وناله شود!

تا بجنبیم تمام است تمام!!

آبان دیدی كه به برهم زدن چشم گذشت....

یا همین سال جدید!!

باز كم مانده به عید!!

این شتاب عمراست ...

من و تو باورمان نیست كه نیست....

 

 

تاريخ چهارشنبه 26 آذر1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

آذر چندین سال پیش  بود ...

که پائیـــــــــــــز...

پیشانیم را ...

به رسم  "سلام" بوسید...

و قطعـی شــد حکــم تبعیــدم بــه زمیــن 

 و گـــریه آخــرین دفـــاعم بــود...     

و مـــن ســالهــــاست

بـــا طـعم پـــاییــزی ام انتظـــار مـی کـشم       

پـــایـــان ِ محکـــومیتــم را...   

لحظــه هـــا میگــذرنــد و روزهــا را خــاکستــر می کننــد

و مــن در گــرد و غبـــار ایــن ثــانیه ها میـــــدوم

بــــه دنبـــال چـــه، نمیدانـــم!

هـــراســانم ازآن کــه فصــل ها پــوست بینــدازنـــد

و مـــن هنــوز در کـــالبــد خـــویش بمــــانم!

شـــاید خیــالی است بـس بیهـــوده کــه رسیــده بــــاشم

بــــه آنچـــه خـــواستـــه ام...

بــــه آنچـــه کـــه بـــاید مــی رسیـــدم...

وبـــه آنچــه کـــه لیـــاقت رسیــدن بــه آن را داشتـــه ام...

تشنـــــه لبــــم!

 دروغ است کـــه اگـــر بگــویم بــه جـــرعــه ای بیــش نیـــازمند نیستـــم...

دریــــا می خــــــواهم بـــه وسعــت آفـــاق ،

بــــه وسعـــــت دریـــا...!

 

 

هر سال كه گذشت ،از آدما دورتر شدم

آدماي بد ديدم!

آدماي خوب ديدم!

غم ديدم...

دردو ، قلبم  با تمام وجود حس كرد...

تنهايي رو بلد شدم

من ياد گرفتم تنهايي خوبه...

من ياد گرفتم با داشته هام زندگي كنم...

ياد گرفتم اونايي كه ميگن ميمونن ، ميرن!

اونايي كه چيزي هم نميگن بالاخره يه روزي ميرن!

با رفتنِ يه سري آدما از زندگيم؛ باورام هم رفت!

اما باوراي جديد ساختم...

لبخنداي جديد زدم...

من ياد گرفتم زندگي كنم...

حتي شده با درد!

خودم ؛ تولدت مُبارك ...

تو تنها كسي هستي كه هميشه بوديُ نديدمت

تو تنها كسي هستي كه هرگز تركم نكرد...

خودم ؛ تولدت مُبارك ....

 

ازعمـــــــــرهمیشـــــــه حــــاصلـم پــــاییز اســت

انـــگار کــــه در آب و گلــــم پـــــاییز اســــــت

درفصــــل غـــــریبه هـــــا مـــرا دفـــــن نکـــن

تـــــــــــاریخ تــــولـــد دلـــــم پــــــاییز اســــت

 

مـــن دختــــر پــــاییــز!

 خــود را بــه ســــرنوشت پــــاییـــزی سپـــــردم...

 

تاريخ چهارشنبه 19 آذر1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

  ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﺮﺩ

  ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽ  ﮐﻨﻨﺪ !!!

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺗﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ

  ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺩﻭﺭﯼ ﻭ  ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﻼﺝ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺍﺳﺖ

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﮑﺮﻫﺎﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﺍﻣﺎ  ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﻣﺤﺒﺖ

ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮﻥ ﻭ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺍﺯ  ﻣﻬﺮ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﮐﻨﻨﺪ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺭﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ

ﻭ  ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺻﻞ

ﻭ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻭ ﺟﺎﻭﯾﺪ ﮐﻨﻨﺪ 

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ  ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ … 

ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻭ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺘﯽ ﻭ ﺩﺭﻭﻧﺸﻮﻥ  ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ

ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ  ﻧﺎﭘﺎﮐﯽ ﻭ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ …

  ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﻣﯿﺸﻦ  !!!!…

 

 

گاهي اوقات بر سر راه آدميزاد، آدم هايي قرار ميگيرند كه


فراتر از يه دوست معمولي اند


كه ميشود با انها بر سر هر چيز احمقانه اي بخندي


دوستاني هستند در زندگي كه بي دغدغه،

 

مي شود بدون نقاب بر صورت،با آنها معاشرت كرد


مي شود يادت برود كه ميزباني يا مهمان


جايي كه هستي خانه اوست يا خانه خودت!


حتي ناگفته هاي دلت


آنهايي كه جرأت گفتنش به خودت را هم نداري بهشان بگويي


و مطمئن باشي كه ميشنوند و نشنيده ميگيرند...

 

چقدر خوبند این آدم ها،


و چقدر همه ما نیاز داریم به حداقل یکی از آنها ...

 

تاريخ دوشنبه 10 آذر1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

به یک عدد شادی نیازمندیم

ترجیحا پرنده داشته باشد

برای تنهایی سوت و کورمان خبره باشد

در امور مربوط به رفع دلتنگی

آشنا به عصر دلگیر جمعه‌ها

به غروب‌های دونفره‌ آبان

به وقت گریه به حجم درد بیاید 

و در دفترِ دلِ ما، بی‌ بها و اجاره اسباب بچیند

بیاید و کشتی‌هایمان را از غرق شدن نجات دهد

بیاید و بخندد و عادتمان بدهد به خنده

به یک مورد شادی بی‌منت نیازمندیم

بیاید که بماند 

  حتی اگر گاهی که با اشتیاق زانوی غم را بغل کرده باشیم...

 

 

آخرین ساعات "آبان"است،

ولی تو همیشه" عاشق"باش...!

زیرا سازت اگر "عشق"بنوازد،

همه خلقت هستی، با نوایش خواهند رقصید.

زبانت اگر پر ز شهد "عشق ودوستی"باشد،

همه پروانه ها گرد تو خواهند گشت.

قلبت اگر دریـــــای محبت باشد،

"عشق"همه در آن جا خواهد گرفت،

پس "عشق ودوستی" را بنواز،

با زبان دلت سخن بگو،

و با قلب زیبایت پذیرایش باش.!

قلب پر ز" عشقت" سرشار از شادی .....

و پاییز زیبایت لبریز از عشق...

وپــــــروردگـــــار پنـــاه ویـــــــاورت بـــــاد.

 

صدای پای ماه آذر می آید

امیدوارم تو این ماه به هر چی دوست دارید برسید و سربلند و سلامت باشید...

 

 

 

تاريخ جمعه 30 آبان1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |


گاهی باید رفت کوچ کرد و کوله بار را بست ...

     کوچ از یک سرزمین ، یک جا ، یک محل ، یک خانه ، یک شهر یا یک دل !!!

     باید رفت باید خاطره ها را با خود برد

    و گاهی بر جا نهاد زمین گذاشت و فراموش کرد آنچه که در خود داری ...

     وقتی از خانه ای کوچ می کنی اثاثیه اش را به سمساری می سپاری

    و در مکان جدید برای خود دوباره وسایل نو می خری ...

     خانه ی قدیمی را به دست معمار می سپاری

     تا بسازد بر ویرانه هایش مکان  جدید و آباد

 

  اما دل چی ؟؟

دل را می توان کوچ داد ؟؟ 

   به کجا ؟ چه گونه ؟ چه جوری ؟ به چه قیمتی ؟  
 
اگر با رفتن تو دلی بشکند

 اشکی بریزد تو چه گونه می توانی پاسخ گویش باشی ؟؟

 و اگر از وجودش با رفتن تو آهی بر خیزد   

  این آه طوفانی می شود که به یکباره وجودت را در هم می کوبد ...

    تو اگر دلی را ویران کنی !! چگونه از ویرانه هایش عبور خواهی کرد ؟؟

    و از این عبور به کدام سرزمین و به کدام دل پناه خواهی برد ؟؟ با چه وجدانی ؟؟



 دل صفحه ی کاغذ نیست که اگر نقاشیت در آن خراب شد

     از دفتر جدایش کرده مچاله اش نموده و در سطل آشغال بیندازی

      دل لباس نیست که که اگر به سایزت نبود آن را به کنار ی بیندازی ...
 
   دل تپنده است ... نبض زندگی یک فرد است ...

دل  یک گل باطراوت است...
 
    یک موجود زنده و فهیم است ...

همه ی احساسات از او بر می خیزد...
 
   همان دلی که احساس عشق و دوست داشتن را به اوج خود می رساند...
 
   با بی مهری با شکستنش توسط تو می تواند منبع نفرت گردد...
 
   انبار باروت شود و موج های بی زاری از تو صخره های وجودش را در هم بکوبد...

   قبل از ورودت به سرای دل مواظب باش !!! 

   جوانب را بسنج عقل را به کار بگیر

تجزیه و تحلیل کن و با عشق پاک وارد شو 

   و ماندگارشو و پر از خاطرات ناب بگرد 

   وقتی وارد دلی  شدی به تو عادت می کند

 جزیی از وجودش می شوی
    
بخواهی بروی یعنی روح او را با خود می بری زندگی را ازش می گیری

    ابرهای دلتنگی را مهمان آرزوهایش می کنی   

  چشمانش را همدم اشک غروب  می نمایی


  
   مواظب باش !

 آمدی دیگر حق رفتن نداری...

    با مهر بیا با نام رب وارد شو و برای همیشه بمان ...

    قلب بازیچه نیست سرای مجاز نیست 

سراب پوچ و واهی نیست    

که در خیال خود هر آنگونه که خواستی رفتار کنی
 
  و بعد خاطراتت را بر شکسته هایش حک کرده و بروی...
 
مطمئن باش اگر امروز قلبی را شکستی  ، دیوار احساسی را فرو ریختی 

   و اشکی را بر گونه ای جاری کردی به زودی شکسته خواهی شد

    تاوان شکستنش را باید با شکسته شدن بدهی...

  اگر جایگاه عشق رب و محل تجلی او را به بازی گرفتی  
 
 مطمئن باش از مجازاتش در امان نیستی   

  اگر اشکی را به ناحق بر صفحه ی دلی چکاندی  
 
  دیر یا زود در سیلاب اشک هایش غرق خواهی شد ...

    می توان به راحتی کوچ کرد از جایی محلی و خانه ای به جایی دیگر 

   اما کوچ از دل را با تدبیر عقل بیندیش !!! 


   

 

تاريخ پنجشنبه 22 آبان1393ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

றiss joαη