...بیــا خـــدا اینجا ،کنــار مـن بنشین

...ای دل کـوچکــ مــن .. غصــه نخــور! تـــو خــدایی داری کـه بـزرگ استــ بزرگ

خــــــــــــــــــــــدایــــا !

مـــن پـــاییــــزم ؛ تــــو بهـــــــارم بــــاش...

 

بدون اینکه بخواهم عضو روزگار توشدم.....

دوستم داشتی ...که باشم... درتمام شبها وروزهایت....

پروفایل زندگیم را نشانم دادی وگفتی بهترین تصویرت را درمیانش بگذار...

من گذاشتم...

گفتی بهترین پستهای زندگیت را در آن بنویس تا عزیزانم  آن را تایید کنند...

تامن تاییدت کنم...

 

ومن نوشتم  آن اعمالی را که میخواستم...

خدایا!تمام بنده هایت زیر این پست های زندگیم تایید گذاشته اند...

تمام قلبهایی که به من داده اند دراین زندگی...مرا امیدوار ساخته ست...

اما چشمم به تایید توست....

نمیدانم تو قلب اصلی را ...تایید اصلی را ...برای من خواهی زد؟؟؟

تصویری که ازخودم ...درپروفایل زندگی ام ساخته ام ...وبرای دیدن بندگانت گذاشته ام...

تو می پسندی؟؟؟

یامن تصویری خیالین ازخود دارم....

 

الهی !!

فقط تو صاحب این روزگارمنی.....چهره ام را.....همانطور ببین که خودت دوست داری...

نکند...نکند...خدای ناکرده....صورتم دربارگاه تو.....زشتترین باشد...

دلتنگم خدایم.....


یه وقتایی دوست دارم توی یه جاده پاییزی قدم بزنم

برم تا ته جاده و به یه نور برسم حس میکنم اخر این جاده یه نوری

هست میرسه به خــــدا ...


 

"برای خوندن مطالب جدید به پست های پایین مراجعه کنید دوستان"

 

♥ جمعه 15 دی1391 ♥ (✿◠‿◠) مـــریــــم ♥


 

 

ای سپهر کج مدار و کج منش ؛

ابن ملجم را بگو زحمت مکش ؛

من ز شمشیرش ندارم واهمه ؛

چون دلم تنگ است بهر فاطمه ؛

سیلی آنروزی که زهرا خورده بود ؛

درهمان ساعت علی هم مرده بود ؛

 



این چشم ها به راه تو بیدار مانده است

چشم انتظارت از دم افطار مانده است

برخیز و کوله بار محبت به دوش گیر

سرهای بی نوازش بسیار مانده است

با تو چه کرده ضربه آن تیغ زهر دار

مانند فاطمه تنت از کار مانده است

آن قدر زخم ضربه دشمن عمیق هست

زینب برای بستن آن زار مانده است

آرام تر نفس بکش آرام تر بگو

چندین نفس به لحظه دیدار مانده اس

از آن زمان که شاخه یاست شکسته شد

چشمت هنوز بر در و دیوار مانده است

سی سال رفته است ولی جای آن طناب

بر روی دست و گردنت انگار مانده است  

می دانی ای شکسته سر آل هاشمی

تاریخِ زنده در پی تکرار مانده است

از بغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست

باقی آن برای علمدار مانده است

 

 

خداحافظ ای کوفه ای شهر غم    

که درکام من کرده ای زهر غم

خداحافظ ای سجده گاه علی      

که چشم تو مانده براه علی

خداحافظ ای نخلها،چاه ها     

دگرنشنوی ازعلی اه ها

خدا حافظ اي روزها، روزه ها

دعاها، مناجاتها، سوزها

خداحافظ ای کوچه های خموش

نیارد علی نان و خرما به دوش

خداحافظ ای نان خشک و نمک  

خداحافظ ای ماجرای فدک

خداحافظ ای بیت الاحزان او  

خداحافظ ای قبر پنهان او

خداحافظ ای بی وفادوستان  

خداحافظ ای آتش و ریسمان

خداحافظ ای کوچه پرزدود   

خداحافظ ای داغ یاس کبود

خداحافظ ای انتظاراجل       

خداحافظ ای زانوی دربغل

خداحافظ ای خشم لب دوخته    

خداحافظ ای خانه سوخته

خداحافظ ای چشم حلقه به در    

یتیم دوباره شده بی پدر

خداحافظ ای پرطنین ماذنه

که دلسنگ زشتی شکست آینه

بگو تیر مرغ شباهنگ خورد

دل شیشه اش از همه سنگ خورد

بگو این حقیقت به اهل مجاز

نماز است از من نه من از نماز

به خون گو به مسجد رخم تر کنند

نماز مرا بلکه باور کنند

به حمدی که من از دولب رانده ام

به حمد همه فاتحه خوانده ام

بگو جز غم جهل مردم نخورد

بگو در همه عمر گندم نخورد

کسی را چون من دهر تنها نکرد

زدم هم دری را یکی وا نکرد

ندیده در ایام چشم سحر

ز خورشید چشمم سحر خیز تر

غم و دردم امشب به پایان رسید

به زهرا بگویید مهمان رسید

خداحافظ ای بوریا نان جو

کهن جامه و وصله نو به نو

خداحافظ ای سجده گاه علی

که مانده نگاهت به راه علی

خداحافظ ای نخل ها ، چاه ها

دگر نشنوید از علی آه ها

خداحافظ ای کوفه، ای شهر غم

که در کام من در تو شد زهر غم

رساندی تو ای کوفه جان بر لبم

مدارا کن ای کوفه با زینبم

میالا به نام خود این ننگ را

بگیر از کف کوفیان سنگ را

خدا حق ز حق ناسپاسان گرفت

علی از علی ناشناسان گرفت

الا کوفه کو یوسف مصطفی

چه کردی علی را تو ای بی وفا

به شامم فلک آفتابی نداد

سلام علی کس جوابی نداد

خداحافظی کرده ام با همه

که چشم انتظارم بود فاطمه

خدایا زکارم گره واشده

خدایا دلم تنگ زهراشده

غم و دردم آخر به پایان رسید   

به زهرابگویید مهمان رسید

یقین دوخته چشم زهرا به من   

نشان می دهد محسنم رابه من

نشان تا دهم فرق بشکسته را    

نشانم دهد بازوی خسته را

بیا ای غروب سعادت بیا

نجات علی(ع) ای شهادت بیا

 

                                                         شعر : حاج علي انساني

 

 

 

دارم از دست می‏روم. کسی هست به فریاد دل من برسد؟ تا خدا راه درازی دارم.

جاده ‏ایی می‏خواهم که قدم‏های گریزانم را

به در خانه آن «دوست» برد؛ یک «میان‏بُر» به حریم بالا

نکند مرگ مجالم ندهد.

نکند زنده نباشم، نرسم! نکند عمر کفافم ندهد!

شانه‏ ام خرد شده از بار گناه.

فرصتی می‏خواهم تا زمین بگذارم.

همه پل‏های پشت سر من ویران است.

راه برگشتی نیست. من ماندم و یک‏سال غم دربه ‏دری؛

غم خانه به دوشی، شانه‏ ای می‏خواهم تا یک دل سیر بگریم از درد.

من همان بنده از «دوست» فراری هستم

من همان چهره غمگین پریشان‏حالم،

من همان آدم خاطی و گنه آلوده ‏ام

جامه را از تن خود خواهم کند

جوشنی می‏پوشم، بند بندش از نور

جوشنی می‏پوشم. همه از جنس عطوفت، احسان

تا سحر دانه به دانه، غم خود می‏بارم

تا سحر، سر به زانوی «تو» می‏گریم زار،

تا سحر، توبه به درگاه خدا

چه کسی می‏گوید: «شب دراز است و قلندر بیدار»؟

شب، کوتاه است

این دقایق همگی نایابند. لحظه‏ ها می‏گذرند.

چشم بر هم بزنی، سحر از راه رسید و تو هنوز در خوابی.ها،

مبادا که بگویند به تو سحر از راه رسید است و قلندر در خواب!

 

 

 

من شنیدم که خدا نردبانی دارد.

به بلندای سعادت، شبی از این شب‏ها، یک شب می‏نهد روی زمین.

من شنیدم که شبی از شب‏ها

می‏شود یک شبه پیمود ره صد ساله.

من پی روزی خود آمده ‏ام.

من شنیدم که ملائک تا صبح می‏برند آن بالا

عطر اندوه بنی‏آدم را

من به دنبال خودم می‏گردم

 

      
♥ پنجشنبه 26 تیر1393 ♥ (✿◠‿◠) مـــریــــم ♥


 

 

امشب ستاره ‏ها جشن ساده علی (ع)و فاطمه (ع) را چراغانی می‏کنند.

امشب گلدان آغوش فاطمه، سرشار از عطر این گلِ آسمانی خواهد شد.

امشب بوی سیب، مدینه را بیهوش می‏کند؛

سیبی که عطرش، روزها و سال‏ها و قرن‏ها را در می‏نوردد،

سیبی که عرشی است.

این‏جا خانه فاطمه است.

 این‏ جا ملکوت عطر سیب است.

امشب کائنات در هوای سیب شناورند،

حالا هر کس یک جرعه از این عطر آسمانی می‏خواهد؛

هرکس می‏خواهد کفش ‏های نسیم را بپوشد و

یک سبد سلام و صلوات با خودش بیاورد.

امشب شبِ نزول عطر سیب و بالِ فرشته است.

همه می‏دانند، قدر امشب کم از شب قدر نیست.

امشب در خانه فاطمه (ع) کودکی به دنیا می‏آید؛

کودکی که آمدنش، آسمان را به زمین می‏آورد.

مدینه شاهد روزهای نجیبی است و این روزها، برای پنج نور مقدس چه شیرین می‏گذرد!

علی (ع) و زهرا (ع)  غرق سرورند و پیامبر لبخند، به تبسمی شکفته،

مهاجر و انصار و فرشتگان حوالی کهکشان را مجذوب خویش می‏سازد که

«کریم اهل بیت»، از نسل او، پا به عرصه گیتی نهاده تا

میان دو دسته از امت، آشتی برقرار کند و خون اسلام را پاسداری نماید.

چه گل بوسه ‏هایی که لبان مشتاق پیامبر، نصیب تو نکرد!

آه! عشق و دلبستگی به تو و برادرت حسین (ع) ،

خنکای نسیم، به مزرعه قلب پیامبر (ص) می ‏نواخت.

تو را همواره می ‏بوئید و می ‏بوسید و می‏گفت:

«خداوندا!

حسن را ـ که کریم است ـ دوست دارم؛

تو نیز دوستش بدار و به دوستدارانش محبت بی‏کران فرما.»

پانزده روز ریاضت را در این ماه طاعت، یک نفس دویده ‏ایم تا

در بشارت ولادت او، مژده عشق بشنویم و مژدگانی مهر بگیریم.

او که از اشراق مهربانی ‏ها طلوع کرده و در بستر بخشندگی، دامن گسترده است.

او که در اولین تصویر زمینی ‏اش، تبسمی شیرین به آینه نگاه پدر و مادر هدیه داده است.

او که اولین نواده نبوت است و نخستین زاده امامت.

از نسل نور است و زاده خورشید، از تبار هدایت است و قافله ‏سالار مهر و امید.

ماه دل‏ آرای نیمه رمضان را،

پانزده روز است به انتظار نشسته ‏ایم و به کرامت و مهربانی ‏اش محتاجیم!

چقدر این دستان زخم‏خورده، به دستگیری کریم اهل‏بیت محتاج است!

اگر تمام زندگی ‏اش را چندین بار به نیازمندان بخشید و

سفره ‏های همدردی و کرامتش همواره گشوده بود،

حالا که رمضان به نیمه رسیده و عطر سیب سرخ بهشتی، همه جا را فرا گرفته،

حالا که از عطر میلاد کریم اهل بیت علیهم ‏السلام سرشاریم،

دست‏ های نیازمان را دراز می‏کنیم تا

از شجره طیبه کرامت امام مجتبی علیه ‏السلام ،

میوه اجابت بچینیم.

اين پسرداروندار مصطفاست


بس نمك داردنمكدان خداست


آيت الكرسي برايش خوانده اند


ماه رادورسرش گردانده اند


تاخداهست وخدائي ميكند


مجتبي(ع) مشگل گشائي ميكند.

دلخواسته هایتان را آرزو كنید ؛‌

میلاد كریم اهل بیت فرا رسیده است.

میلاد اولین گل بوستان علی و زهرا مبارک باد

 

♥ شنبه 21 تیر1393 ♥ (✿◠‿◠) مـــریــــم ♥


مولاي من!

 اگر تو از لغزشهايم در نگذري پس من به سوي که پناه آورم و به درگاه که زاري کنم

اي آقاي من!

 اگر تو مرا به خودم واگذاري هلاک خواهم شد

اي آقاي من!

  بنده مسکين تو را فقر و بيچارگي به درگاه کرم تو بازداشته و حلقه بر در احسانت مي زند

 پس تو به بزرگواري و کرم روي از وي مگردان و تقاضايم قبول فرما

که من به اين دعا تو را خواندم و اميد آن دارم که دعايم را رد نفرمايي

 چرا که من به رأفت و مهرباني تو آگاهم.

 

اي آقاي من!

 اگر تو بر من رحم نکني من که را دارم .. .

اگر فضل تو شامل حالم نگردد به فضل و کرم که روز بيچارگي اميدوار باشم

و به سوي که از گناهانم آنگاه که اجلم فرا رسد توانم گريخت...

 

اي خداي من!

 به عزت و جلالت قسم که اگر تو از من به گناهانم بازخواست کني

من هم به عفو بخششت از تو بازخواست خواهم کرد و

 اگر از من به خواريم بازخواست کني من هم به کرم و بزرگواريت از تو بازخواست خواهم کرد و

 اگر به دوزخم داخل سازي اهل آتش را از محبتم به تو آگاه مي سازم...

" فرازی ازدعای ابوحمزه ثمالی"

 

رمضان آمد و من دوباره

با کوله باری از نیاز آمده ام

که جرعه ای از آغوش گرم مناجاتت را

به دل نا آرامم بچشانی

و تصویر شیرینی مقام وصال را

به کام افکار و اعمالم نشان دهی

و من آمده ام باز تا

مهمان لحظه های سبز بی خویشتن شوم

تا از بلندای آسمان،

این پنجرۀ هفت رنگ رؤیایی

که بارگاه همیشه گسترده ملائک است،

بال بگشایم و پر بسایم به مدار عشقت

تا دور دست تکامل و عرفان!

مرا دریاب یا سَتَّار َالعُیُوب

تا پهن دشت پیکرم که فرسوده

از علف های هرز کوته بینی و کج نگری شده را

با حضور سبز و روحانی ات بیامیزم!

قنوتم را ببین که نیازم را به نمایش می گذارد

در آسمان آبی عظمت تو

و از برهوت کلمات نجاتم ده

که هیچ واژه ای گویای احساساتم نیست!

 

 

مى‏ دانى در این ماه میهمان چه كسى هستى؟

او كه معبود جهانیان است و عفوكننده گنهكاران.

از او درخواست‏ سلامت روزه و شب زنده‏ داریت را بنما!

در این ماه تلاش كن تا به خشنودى پروردگارت نزدیكتر و از خشم او دور شوى.

از مهربانترین مهربانان توفیق خواندن آیاتش را طلب كن!

براى تیزهوشى و بیداریت دعا كن و از هر چه در آن بى‏ خردى و اشتباه‏ است‏ بپرهیز.

سهمت را از خیر و بركت این ماه افزونتر بخواه كه

او بخشنده ‏ترین بخشندگان است.

 

 

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد

صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

 

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد

ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

 

پرده ی چاردهم وا شود و ماه تمام

از شبستان دو ابروي کمانش برسد

 

لیله القدر بیاید لب آیینه ی درک

سوره ی فجر به تاویل و بیانش برسد

 

نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست

عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

 

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود

عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

 

ظهر آن روز بهاري چه نمازي بشود

که تو هم آمده باشی و اذانش برسد

 

یا مهدی...

باید امسال عطش بر همه معنا بشود

روزها یاد لب حضرت سقا بشود

از سحر تا دم افطار که شد غالب، ضعف

یاد از غربت گم گشته زهرا بشود

 

 

 

 

♥ چهارشنبه 11 تیر1393 ♥ (✿◠‿◠) مـــریــــم ♥




طراح : صـ♥ـدفــ