خــدایــا!دلــم مــرهمی مـیـخــواهــداز جـنـس خـودت...

بعضی چیزها را باید سر وقت خودش داشته باشی...

وقتش که بگذرد دیگر بود و نبودش برایت فرقی نمیکند

چون به نبودنش عادت کرده ای

و یاد گرفته ای چگونه بدون اینکه داشته باشی أش ، زندگی کنی....

بعضی چیزها ، مثل حس ها و تجربه ها ؛ دوره ی خاص خودش را دارد

 

مثلأ یک دوره ای آدم دوست دارد عاشق باشد ...

مثل خیلی های دیگر کادو بخرد ، ذوق کند ،

برای کسی مهم باشد...

وقتی نیست ، زمانش که بگذرد دیگر فایده ای ندارد...

کم کم به تنها بودن میان جمعیت بزرگ دو نفره ها عادت می کنی

و یاد می گیری تنهایی حال خودت را خوب کنی !!

 

اینکه می گویند عشق تاریخ مصرف ندارد

و پیروجوان نمی شناسد ، درست... 

اما...

عاشق شدن در بیست سالگی

با عاشق شدن در چهل سالگی قابل مقایسه است !!!

آدم یک چیزهایی را سر وقت خودش باید داشته باشد!!!

وقتی سرزنده و شاد است

وقتی جوان است

یک چیزهایی مثل عشق و حس و حال عاشقی

وقتش که بگذرد ، رنگش خاکستری میشود

و شاید هرگز نتوانی تجربه اش کنی هرگز!!!!!

+ تاریخ | شنبه ۳ بهمن۱۳۹۴ساعت | نویسنده | مـــریــــم |

روزها از پی هم می آیند و می روند

چقدر تند و سریع پیر می شوم...

گاهی گذر ماه ها را هم نمی فهمم!

گویی در مسیری کهکشانی با سرعت نور

به سوی پایان در شتاب هستم...

 

دوست دارم روزی عابری دستی بر شانه ام زند

و روی نیمکت پارک از خواب بیدار شوم

به تاریخ گوشی ام خیره شوم

و بینم که هنوز نوزده ساله هستم!

 

اوه امروز هم به تاریخ گوشی ام نگاه کردم

و دیدم که 29 ساله هستم

شاید هم امروز از خواب 39 سالگی ام پریده ام...

 

نمی دانم..

نمی دانم...

از وقتی تو رفته ای، میان زمان ها گم شده ام

و تنها یک چیز را درک می کنم

و آن هم این است که

در مسیری کهکشانی

به سوی پایان در شتاب هستم...

 

+ تاریخ | شنبه ۱۹ دی۱۳۹۴ساعت | نویسنده | مـــریــــم |

حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .

می دانی ،نامه ها می مانند!

حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند !

 

  

قرار نیست این را هم بخوانی ...

قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !

قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد

و چند واژه را پنهان کرد ...

قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت

و عشق چه درد بزرگی است ...

قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !

و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...

 

اما برایت این نامه را می نویسم

برای روزی که تو هم دلتنگ باشی !

دلتنگ کسی که دوستش داری...

برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی

و هزار قاصدک را بوسیده باشی !

برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی

و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی !

برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد

و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی...

 

 

+ تاریخ | پنجشنبه ۱۰ دی۱۳۹۴ساعت | نویسنده | مـــریــــم |

پاییز رفت و عشق در اقبال ما نبود
آن حس و حال خوب در احوال ما نبود


چندین و چندبار شمردیم جوجه را !
آمارها مطابق امیال ما نبود ..


ما در پیاله عکس کسی را ندیده ایم
دیدار یار ، لایق امثال ما نبود

گفتند نیست هیچ نگاری در این دیار
گشتیم و یافتیم ! ولی مال ما نبود !

گم کرده ایم راه و...دروغ است هرکه گفت :
آن چشم هات عامل اغفال ما نبود ..

امسال هم گذشت به هرحال ...بگذریم
امسال هم گذشت ولی سال ما نبود

ما بافتیم از لب او شعر ها ، ولی
آن شال ِ دور گردن او  مال  ما  نبود ...

 

 در باور من
پاییز هم حرف تازه ای نداشت.

- مثل هر سال -
باید
چشم در راه زمستان دیگری باشم
شاید
دست هایم را
پیوند دهد
با برگ تازه ای از دفتر بهار
یا اینکه
بگذارد هیزمی باشم
که بی اراده خواهد سوخت
برایِ اندکی
گرمایِ دستانِ سردِ تو!

 

+ تاریخ | دوشنبه ۳۰ آذر۱۳۹۴ساعت | نویسنده | مـــریــــم |

 

 

 

 

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟

  

 

گیرم که یلدا هم بیاید.

 

شبی هم به درازا بکشد.

 

برفی هم ببارد.

 

سفره ای هم چیده شود.

 

اناری هم باشد.

 

و دیوان حافظی هم.

 

چه یلدایی؟

 

چه برفی؟

 

چه فالی؟

 

بی تو اینجا همه شب یلداست.

 

همه شب سرد است.

 

همه شب فال مرا می گیرد،

 

یاد آشفته تو.

 

پایـیز جان میـشود تو دیـــگر مرا تـــنها نگذاری؟


آخر من به هـــر چیز دل بستم رهایــم کرد


حالا هم که نوبـــت تو شده


یعنی گنـــاهان من تا این حــد سنگیـن اند که تو هم مرا بـگذاری و بروی؟


آذر عزیــزم تو که میـــدانی تا چه حد دل بسته ی تــو ام


خدایــا نمیشود تو پـــا در میانی کنـــی؟؟ 

 

+ تاریخ | جمعه ۲۷ آذر۱۳۹۴ساعت | نویسنده | مـــریــــم |