...بیــا خـــدا اینجا ،کنــار مـن بنشین

...ای دل کوچک من غصه نخور...توخدایی داری که بزرگ است...بزرگ

خــــــــــــــــــــــدایــــا !

مـــن پـــاییــــزم ؛ تــــو بهـــــــارم بــــاش...

 

بدون اینکه بخواهم عضو روزگار توشدم.....

دوستم داشتی ...که باشم... درتمام شبها وروزهایت....

پروفایل زندگیم را نشانم دادی وگفتی بهترین تصویرت را درمیانش بگذار...

من گذاشتم...

گفتی بهترین پستهای زندگیت را در آن بنویس تا عزیزانم  آن را تایید کنند...

تامن تاییدت کنم...

 

ومن نوشتم  آن اعمالی را که میخواستم...

خدایا!تمام بنده هایت زیر این پست های زندگیم تایید گذاشته اند...

تمام قلبهایی که به من داده اند دراین زندگی...مرا امیدوار ساخته ست...

اما چشمم به تایید توست....

نمیدانم تو قلب اصلی را ...تایید اصلی را ...برای من خواهی زد؟؟؟

تصویری که ازخودم ...درپروفایل زندگی ام ساخته ام ...وبرای دیدن بندگانت گذاشته ام...

تو می پسندی؟؟؟

یامن تصویری خیالین ازخود دارم....

 

الهی !!

فقط تو صاحب این روزگارمنی.....چهره ام را.....همانطور ببین که خودت دوست داری...

نکند...نکند...خدای ناکرده....صورتم دربارگاه تو.....زشتترین باشد...

دلتنگم خدایم.....


یه وقتایی دوست دارم توی یه جاده پاییزی قدم بزنم

برم تا ته جاده و به یه نور برسم حس میکنم اخر این جاده یه نوری

هست میرسه به خــــدا ...


 

"برای خوندن مطالب جدید به پست های پایین مراجعه کنید دوستان"

 

تاريخ جمعه 15 دی1391سـاعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم|

تلق تلوق تلق تلوق ،

می رسد این صدا به گوش  ،

صدای رفتن قطار ،

میان خنده و خروش .

 

تلق تلوق تلق تلوق ،

صدای خنده قطار ،

پیچید میان کوپه ها ،

هم توی دشت و سبزه زار  .

به سوی مشهد می رویم ،

سری به آنجا بزنیم ،

در حرم امام رضا ،

بوسه به درها بزنیم  .

ما به زیارت می رویم ،

تا به امام دعا کنیم ،

نگاه پر محبتی ،

به گنبد طلا کنیم  .

ای مار پیکر آهنی ،

قطار خوب و خوش صدا ،

اکنون به مشهدم ببر ،

سال دگر به کربلا .

از همه دل بریده ام ،

دلم اسیر یک نگاست ،

تموم آرزوی من ،

زیارت امام رضاست .

 

 

 

این بار که آمدم باید

کمی از هوای حرم را در کیسه ای جمع کنم

وبا خود ببرم

و در طاقچه ی اتاقم بگذارم

در این هوای آلوده ی دنیا

باید روزی دو سه بار هوای حرمت را تنفس کنم ...

 


"السلام علیک یا عــلی بــن مـــوســی الــرضـــا"

 

امیدوارم قسمت همه آرزومندان بشه...آمین

از همه دوستان عزیز حلالیت می طلبم.  بدی و خوبی دیدید حلال کنید.

امیدوارم  همه به بزرگواری خودتون ببخشید.

ان شاءالله  نائب الزیاره همه دوستانم

خدانگهدارتون

 

 

تاريخ چهارشنبه 29 مرداد1393سـاعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

 

 

 باید یواشکی رفت..

مثلا یک روز صبح به جای دانشگاه انداخت رفت ترمینال، اولین اتوبوس را سوار شد.

پانزده ساعت در ولووی درب و داغان بیست و چند ساله مچاله شد.

 

از لای پرده‌ی چرک‌تاب آبی  و از پشت پنجره‌ی گرد و خاک گرفته جاده را پایید؛

و منتظر ماند تا هوا تاریک شود و راننده بگوید: «مشهده! رسیدیم. التماس دعا!»

بعد با لبخندی پیاده شد؛ نشست در اتوبوس واحد و یک راست رفت حرم،

تا خود صبح در شلوغی‌های صحن و رواق‌ها گم شد.

آخرش هم از فرط خواب و خستگی و ترس چوب پر خادم و «خانم نخواب!»

یک گوشه کز کرد و زانو را جمع کرد داخل شکمُ و چادر را کشید روی صورتُ

در همان حال هم خوابید و

هم بی‌کسی و بی‌پناهی و بیچارگی خود را نشان امام داد و

شاید هم یک دل سیر..

 

 

بعد صدای نقاره‌زنی که تمام شد و آفتاب زد،

با گردنی کج و قدم‌های آهسته از باب الجواد آمد بیرون.. 

و دوباره ترمینال و اولین اتوبوس ولووی بیست و چند ساله‌ی درب و داغان و...

یک دلِ تنگ که آرام گرفته.

 

 


خوش به حال کبوترهای حرم


که بوی خیس آجرهای فیروزه‌ای را


هر صبح جمعه


خوب می‌فهمند

 


من نگاهم از دور وصل در پنجره فولاد شماست


می شود فاصله ها کم بشود


این نگاه نزدیک تر بشود....


شاید این دل گره بخورد، نمک گیرتر بشود


دل، دلتنگ شماست ایها الرئوفــــ

 

 

 

خوب که دقت میکنم میبینم بعضی از کلمات

سالهاست کنار هم قرار نمیگیرند

مثل لیاقت..

مثل زیارت...

من سالهاست منتظر یک ضمانتم

ایا حواله های رضایی نمیرسد؟؟

 

تاريخ جمعه 17 مرداد1393سـاعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

Cherry Skin