ای دل کوچک من غصه نخور تو خدایی داری بزرگ که در همین نزدیکی است
 
از یک جایی به بعد آدم سکوت می شود.....
آدم سقوطش را می پذیرد و سکوت می شود....
می نشیند لای روزمرگی ها و نه لبخندش می آید نه گریه اش........
 
از یک جایی به بعد آدم نه برای ذوق های کسی ذوق می کند نه برای گریه هایش گریه.....
از یک جایی به بعد نه توی چشم های آدم ،برقی است نه توی صدایش ، شوقی....
فقط برای فرار از چرا های بی امان آدم ها.....
برای اینکه هی حالش را نپرسند....
هی الکی نگرانش نشوند.....
باید دو گوشه لبش را بگیرد...کش دهد...
که کمی لبخند به روی دیگران بپاشد....
که حالش خوب است....
 
از یک جایی به بعد آدمیزاد می فهمد هیچ چیز نمی تواند تنهایی اش را پر کند.....
تلخ می شود.....می فهمد تقلا کردن هیچ فایده ای ندارد.....
آدمیزاد می نشیند وسط آدم ها اما نمی تواند از چیزی حرف بزند.....
سکوت می شود و در خودش فرو تر می رود.....
 
این غم انگیز است....سکوت شدن و حرفی برای گفتن نداشتن.....
تنهایی بزرگ تر از قواره پوشیدن.....
ناامید شدن از تمام حس های ریز و درشت دنیا.....
اینکه تمام چیزها را تنها تجربه کنی و نتوانی حتی عکس العملی را در چهره ات نشان دهی....
اینکه آدم ها در کنار تو اند اما هر چه دست دراز می کنی نمیتوانی لمسشان کنی......
 
آدمیزاد از یک جایی به بعد دیگر دلش خودش را نمی خواهد....
فقط از خدا می خواهد وجودش جوری سرپا باشد که عزیزان مانده در اطرافش غصه نخورند.....
آرزوهایی که برایش دارند...دود نشوند......
 
دیگر نه دلم نشستن روی متن های کتاب مستور را می خواهد....
نه سفر کردن با یک "تو"....
دیگر حبابی هم در کار نیست.....
دیگر نه انتظار دارم کسی برای دردهایم آخ بگوید...
نه برای دردهایم آغوش باز کند..
.سیلاب دردهایم را پیش از این کسی دوست نداشت
و انتظاری هم نیست که پس از این کسی دوست داشته باشد....
 
دیگر نه پلک دلم می پرد و نه استکان های چای کنار هم ردیف می شوند.....
می دانید دیگر....معنی اینها یعنی هیچ مسافری در راه نیست....
 
اینجا زندگی از عادی هم آنطرف تر است.....
مگر معجزه ای در راه باشد.....
 
+ تاریخ | جمعه ۲۳ مرداد۱۳۹۴ساعت | نویسنده | (✿◠‿◠) مـــریــــم |