...بیــا خـــدا اینجا ،کنــار مـن بنشین

...ای دل کوچک من غصه نخور...توخدایی داری که بزرگ است...بزرگ

خــــــــــــــــــــــدایــــا !

مـــن پـــاییــــزم ؛ تــــو بهـــــــارم بــــاش...

 

بدون اینکه بخواهم عضو روزگار توشدم.....

دوستم داشتی ...که باشم... درتمام شبها وروزهایت....

پروفایل زندگیم را نشانم دادی وگفتی بهترین تصویرت را درمیانش بگذار...

من گذاشتم...

گفتی بهترین پستهای زندگیت را در آن بنویس تا عزیزانم  آن را تایید کنند...

تامن تاییدت کنم...

 

ومن نوشتم  آن اعمالی را که میخواستم...

خدایا!تمام بنده هایت زیر این پست های زندگیم تایید گذاشته اند...

تمام قلبهایی که به من داده اند دراین زندگی...مرا امیدوار ساخته ست...

اما چشمم به تایید توست....

نمیدانم تو قلب اصلی را ...تایید اصلی را ...برای من خواهی زد؟؟؟

تصویری که ازخودم ...درپروفایل زندگی ام ساخته ام ...وبرای دیدن بندگانت گذاشته ام...

تو می پسندی؟؟؟

یامن تصویری خیالین ازخود دارم....

 

الهی !!

فقط تو صاحب این روزگارمنی.....چهره ام را.....همانطور ببین که خودت دوست داری...

نکند...نکند...خدای ناکرده....صورتم دربارگاه تو.....زشتترین باشد...

دلتنگم خدایم.....


یه وقتایی دوست دارم توی یه جاده پاییزی قدم بزنم

برم تا ته جاده و به یه نور برسم حس میکنم اخر این جاده یه نوری

هست میرسه به خــــدا ...


 

"برای خوندن مطالب جدید به پست های پایین مراجعه کنید دوستان"

 

تاريخ جمعه 15 دی1391سـاعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم|

 

پنجره ات را باز كن:

جیره ى شهریورت دارد به اتمام مى رسَد،

هوا دلش هواىِ عاشقى كردن مى خواهد،

هوا دلش قدم زدن روى برگ ها را مى خواهد،

از قدم زدن كنار ساحل خسته شده است،،

بگذار باد پاییزى بر طره ى موهایت بوزد،

اجازه ده كه بارانِ پــــاییـــــز وجودت را خیس كند،

نترس، چتر لازم نیست: اعتماد كن،

خودت را به باران بسپار ،

دستانت را باز كن،

سرت را رو به آسمان نگاه دار،

بگذار قطرات باران خیسىِ چشمانت را بشوید،

نفس بكش،در میان پــــاییـــــز نفس بكش،

بس است گرما،بس است بى بارانى و بى بادى،

كه گفته است پاییز غمگین است؟

وقتى كه صداى برگ هایش ،در زیر پاى توست؟

وقتى كه وزش بادش لاى موهاى توست؟

وقتى كه تلفیق رنگ هایش،به هارمونىِ گونه هایت نزدیك است...

پــــاییـــــز خوب است،،

پــــاییـــــز عاشق است،،

عاشقى كن،

پنجره ات را به رویش باز كن،

"هوا هم هوایى شده است،دلش عاشقى مى خواهد"!!!

 

 

 

 

گوش کن!

صدای نفسهای پــــاییـــــز رامیشنوی؟؟؟

و این زیباترین فصل خدا می آید...

غم واندوههایت را به برگهای درختان آویزان کن...

چندروزدیگرمیریزند...

پــــاییـــــز درراه است...
 
اندکی ازمهرپیداست...
 
حتی دراین دوران بی مهری ،بازهم پاییززیباست

مــهـرتــان افــزون،پـــــاییـــــــزتــان خجستــــه... 

 

 
 

سلام بر پاییز

سلام بر همدم غـــــــــم عاشـ♥ــق

سلام برفصل عاشــــ♥ــــــقانه های غمناکـــــــ

سلام بر ریزش برگهای ز معشـــــوق جدا

سلام بر کوچه و خیابان که فــــــرش شـده

از رنگهایی پاییـــــــزی

و سلام بر خدای رنگـــــــــ

سلام پاییز!

می‌دانی که هــــــر سال فصل‌ها را ورق می‌زنم تا تـــــو بیایی.

هر سال همین موقع می‌آیی

با هیاهو و سر و صدای فراوان و مـــــن شروع می‌شوم در تـــــو

دستی بر سر و رویم می‌کشی

و به مـن می‌گویی: یک‌سال دیگـــــر پیرتر شدم و یکسال هم به تــــــو نزدیک‌تر!

سلام‌ پاییز!

شاید نمی‌دانی …

این‌روزها که می‌شود غصّه‌ی کفش‌ و لباس‌های کهنه، دلــــم را آتـش می‌زند.

تــــو را دوست دارم امّا نونوار شدن را نه … می‌دانی که چه می‌گویم.

یاد شب‌هـــــایی می‌افتم که دعــا می‌کردیم باران نبارد.

یادت هست

و تــو می‌باریدی و ما بـــــاران را با خیـــس‌شدن پاهامان می‌شناختیم.

چتری نمی‌خواستیم چراکه

آن را بهانه‌ی عاشــــقی‌هایمان قرار می‌دادیم امّا کفش…

سلام پاییز!

صدای باد را که می‌شنیدیم، باورمان می‌شد که تـــــو آمده‌ای. و

عاشقانه این بود که این باد،

گاه برگــــی را با خود برایمان می‌آورد.

آن را با تمام زردی و خشکی‌اش در دست می‌گرفتیم

و من سعی می‌کردم بر زمین نیفکنمش.

چراکه صدای گریه‌ی بر زمیـــن افتاده‌ها آزارم می‌داد.

سلام پاییز!

تـــــو که می‌آیی تازه یادم می‌افتد چه برگــها که بر زمین ریخته‌اند و

مــــــن از آن غافل بوده‌ام.

برگ‌هایی که سال‌ها در کنار من بوده‌اند و

من هـــــم یک روز… به همین سادگی!

سلام پاییز!

دلگیـــر نشو! تــــــو همه‌ی این‌ها هستی امّا این‌ها همه‌ی تـــــو نیست!

تــــو می‌آیی تا دست‌های ناآشنا، برای دوستی به سوی هـم کشیده شود.

تـــــــو می‌آیی تا دلبستگی‌های پشت میزی شکل بگیرد و

روزهایی را در ذهن ما جاودانه کند.

تــــــو می‌آیی تا زندگی جریانی دوباره پیدا کند.

سلام پاییز!

مـرا می‌شناسی؟

مـن همانی هستم که تمــــام سال را منتظر آمدنت ماندم تا خاطره‌هایم تکرار شود.

عشــــــق من …پاییــــــــز من…

خــــــوش آمدی

 
 

****

آرزویــــم این است

 

که این پــــاییـــــز جورِ دیگری بیاید

آسمان نه مثل هر سال ،امسال جـورِ دیگری آبی

آفتـاب بر بام خانه هامان جـورِ دیگری بتابد

ابر‌ی اگــر بارانیست ، جـورِ دیگری ببارد

روزگار جـورِ دیگری با ما

آدم‌ها جــورِ دیگری باهم

زندگی‌‌ها جــورِ دیگری باشند

 

آرزویـــــم این است

این پــــاییـــــز ، حالمان جورِ دیگری باشد

 

 پـــــاییـــــــزتان طلایــــــــی

 

 

تاريخ یکشنبه 30 شهریور1393سـاعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

اراده کردم ورفتم

یعنی اوخواست که من رفتم

کم کم رفتم وگذشتم

ازراهها میگذشتم وبه خودم فکرمی کردم

انگار رایحه خوشش رو ازدورتو دلم حس میکردم

وبازمی روم تا برسم

به جایی که میدانم آرام می شوم

تارسیدن به آنجافقط سکوت میکنم

اشک ها امانم نمیدهد و

روی گونه ام سرازیر میشود وآن نسیم کویر آن را خشک میکند

میروم وباز سکوت میکنم..

چقدر برات سخت است بغض داشته باشی وباید آن را نگه داری تا یک جایی

وهمه در چشم تو زل بزنن وسکوت کنند وچشم های پر از اشکت...

تو در آن وقت مجبوری بغضت را در دلت خرد کنی

بغض را در دست گرفتم چون دیگر دلم پر شده بود وآخر رسیدم....

نمیدانستم وقتی گنبد عسلیش را ببینم چه حسی دارم و

 آخر بغضو اشک وگره زدم به او

اویی که میدانم ومیداند که خوب میشوم

یک آن به خودم آمدم دیدم بهتر از این نمیشم

اذن دخول خواندم

روبروی ضریحش ایستادم

سلام آقا

آقامنم مسافرغمگین خسته ات

راهم بده به حرمت قلب شکسته ات

آقا دلم شکسته غریبم کجا روم

جز آستان پاک وعزیز وخجسته ات

سلام برتوای علی بی موسی الرضا

از وطنم آهنگ توکردم

به امیدرحمتت شهرها راپشت سرگذاشتم

پس ناامیدم مکن

وبدون برآوردن حاجتم بارم مگردان...

کفش هایم را در آوردم

آنقدر نگاه میکردن ولی برایم فرقی نداشت فقط آن موقعه یک نفر دعاکرد

در صحنش نشستم وزل زدم

آنقدر زل زدم واشک ریختم ونسیم آن را خشک میکرد...

روزها میگذشت ومن روز به روز بهتر میشدم

قول دادم به خودم

به او

قول دادم وپای همه چیزش هستم

یک نفر دلش اینجا ولی خودش.....

فقط میگفت دعا......

کم کم وقت دل کندن بود

بغض دلتنگی اینبار به سراغم امد

آنقدر دلم تنگ میشد که حتی سر برنگرداندم برای آخرین بار گنبدش راببینم

 ونگاه آخر......

تو این بارون تنهایی دارم میرم خدا حافظ...........

*

گاهی در این سفر آدم هایی دیدم که واقعا با خودشان هم غریبه بودن...

رفتم....تانفس های آخر ماندم ...برگشتم و

آمدم با یک دنیا حال خوب

والان منم وتو واین دنیا مجازی

 

این سفردوست داشتنی یه فرق با سفرچندین سال پیشم داشت.

اونم دیداردوتادوست که از دنیای مجازی وارد دنیای واقعیم شدن.

سهیلا و نازنین

دوتاگل دختر مهربون مشهدی

که فقط خدامیدونه چقد ازدیدنشون خوشحال شدم .و

مهرشون چقد به دلم نشست:)

اصلا امید نداشتم که بتونم ببینمشون ولی خدا خواست وشد.

جریان دیدارمون خودشون تو وبهاشون قشنگترگفتند

دوست داشتین بخونین رو اسمشون کلیک کنین.

بعددیدارکوتاهی که داشتیم اصلا دلم نمیخواست ازشون جدابشم .

بعد خداحافظی باهاشون اینقدر افسوس خوردم کاشکی اونروز

با همسفرام به طرقبه نرفته بودم و بیشتر پیش هم بودیم ولی حیف...نشد

دلم خیلی براشون تنگ میشه.

ازشون خواستم دعاکنن این آخرین دیدارمون نباشه وبازم همدیگه رو ببینیم.

سوغاتیایی که برام آوردن منو واقعا شرمنده خودشون کردن.

تسبیح (الله.محمد.علی)اونو تو جانمازم گذاشتم .

هروقت باهاش ذکر میگم براشون دعای سلامتی وعاقبت بخیری وموفقیت میکنم.

خودکاری هم که رو اسم آقام امام رضا(ع)روش حک شده و

پایینشم نوشته تقدیم به مریم جون رو گذاشتم کنار یادگاریای دیگم.

همین دیگه...

الـــهی...الهـــی

زمینه پابوسی آقام امام رضا(ع)

را برای همه آرزومندان ..همه عاشقان امام رئوف...

خصوصا اوناییکه تاحالا قسمتشون نشده

فراهم کن.

آمین.

 

 یه شعر تقدیم به دوستای مشهدی خودم

 

بِچِه یِ مشهد که بِشی، غم نِدِری حالت خوبه

فوری مِری سمت حرم، وَختی که غم در موکوبه

 

با مادرت حرفت بِره، یا با بابات درگیری شِه

مِندزی خودتِ تو حرم، می گیری محکم ضریح شه!

 

حرف مِزِنی، غُر مِزِنی، نق نق بیجا مُکُنی

دردا و رازای دِلِ ، اونجه تو حاشا مُکُنی

 

یا وختایی که خوشحالی، یا خواستته آقا مِدِه

یَک مشت نخودچیته بِخِر، برو نذریته بِده!

 

دم غروب و صبح زود، نقاره هاش صدا مِدَن

هَمچی که انگار اونا هم، دِرَن رضا رضا مِگَن

 

خادما لبخند مِزِنن، کفشدارا خوش بِش مُکُنن

اینجه همه خادم مِرَن، قدر آقا ره مِدِنن

 

خوبی اینجه تو ایه، اینجه حرم نیس توی قاب

بِرِ ایکه بیگیری جواب، مِری تو صحن انقلاب

 

سقاخانه آب مُخُوری، پنجره فولاد شُلُغه

هرکی که آمِدِه حرم،گفته نِمِده... دُرُغه!

 

اشکات نم نم می ریزی، یَک کُنجی پیدا مُکُنی

نگا به گنبد مُکُنی، عقدۀ دل وا مُکُنی

 

سِلام امام مهربون، قربون رنگ گنبدت

بازم طلبیدی آقا؟ فدای ناز پرچمت

 

راستش آقا گرفتارُم، حاجتامم زیاد شده

حکایت مو و شما، قصۀ برگ و باد شده

 

وَختی خُودمه مُسپُرم، دست شما غم نِدِرُم

حاجتامه 3 سوت مِدی، دِگه چیزی کم نِدِرُم


 

+پ ن:ازدوستای گلم خیلی خیلی ممنون که تو این مدت وبمو تنها نزاشتن ومعذرت خواهی بخاطر تاخیرم.این پست باید زودتر میزاشتم ولی متاسفانه سیستم خونه مشکل پیداکرد ونتونستم به موقع این پست بزارم.

 

نايب الزیارۀ همه دوستان بودم.

به امیدقبولی از درگاه خدای مهربون

خـــاک پــــای دوستــای باوفا ومهربون وهمیشه همراهم هستم.

تاريخ سه شنبه 18 شهریور1393سـاعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

Cherry Skin