...بیــا خـــدا اینجا ،کنــار مـن بنشین

...ای دل کوچک من غصه نخور...توخدایی داری که بزرگ است...بزرگ


خــــــــــــــــــــــدایــــا !

مـــن پـــاییــــزم ؛ تــــو بهـــــــارم بــــاش...

 

بدون اینکه بخواهم عضو روزگار توشدم.....

دوستم داشتی ...که باشم... درتمام شبها وروزهایت....

پروفایل زندگیم را نشانم دادی وگفتی بهترین تصویرت را درمیانش بگذار...

من گذاشتم...

گفتی بهترین پستهای زندگیت را در آن بنویس تا عزیزانم  آن را تایید کنند...

تامن تاییدت کنم...

 

ومن نوشتم  آن اعمالی را که میخواستم...

خدایا!تمام بنده هایت زیر این پست های زندگیم تایید گذاشته اند...

تمام قلبهایی که به من داده اند دراین زندگی...مرا امیدوار ساخته ست...

اما چشمم به تایید توست....

نمیدانم تو قلب اصلی را ...تایید اصلی را ...برای من خواهی زد؟؟؟

تصویری که ازخودم ...درپروفایل زندگی ام ساخته ام ...وبرای دیدن بندگانت گذاشته ام...

تو می پسندی؟؟؟

یامن تصویری خیالین ازخود دارم....

 

الهی !!

فقط تو صاحب این روزگارمنی.....چهره ام را.....همانطور ببین که خودت دوست داری...

نکند...نکند...خدای ناکرده....صورتم دربارگاه تو.....زشتترین باشد...

دلتنگم خدایم.....


یه وقتایی دوست دارم توی یه جاده پاییزی قدم بزنم

برم تا ته جاده و به یه نور برسم حس میکنم اخر این جاده یه نوری

هست میرسه به خــــدا ...


 

"برای خوندن مطالب جدید به پست های پایین مراجعه کنید دوستان"

 

تاريخ جمعه ۱۵ دی۱۳۹۱ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم|

یک روزهایی هست در زندگی که هیچ کاری ازت بر نمی آید ...

می نشینی و مات نگاه می کنی ...

به روزهای صبوریت ...

به تحسین آدمها بابت صبوریت ...

اما خودت خوب می دانی که صبرت تمام شده...

درست است که به روی خودت نمی آوری ،

درست است که از همیشه خندان تری

ولی دلت مثل آدمها نیست که

با خنده ای ، شیطنتی، حرفی سرش را شیره بمالی که

هیچ اتفاقی نیفتاده ،

که آرامی ، شادی، صبوری ، تحمل می کنی ...

یک روزهایی هست در زندگی که آرام می نشینی گوشه ای،

زانوهایت را بغل می کنی و صادقانه اعتراف می کنی

که کم آورده ای، صبرت تمام شده ...

همان روزها و لحظه هایی

که پاره شدن مویرگ های مغزت را به خوبی احساس می کنی،

گر گرفتن بدنت را و درد تک تک سلول هایت را ...

دلت می خواهد یک قرص هایی بود

مثل همین قرص های ریز صورتی رنگ که روزی ۲،۳ تایشان را می خوری ...

یک قرص های ریز سفید رنگ که صبرت را زیاد می کرد ...

که وقتی می خوردیشان صبر به وجود ناآرامت تزریق می شد ...

روزی ۳ وعده بعد از غذا می خوردی و راحت و آسوده تحمل می کردی ...

می خوردی و آرام می گرفتی ...

رها می شدی ...

 

هر آدمی باید یک «در» داشته باشد.

 

یک در، که هروقت لازم شد آن را ببندد.

 

ببندد و هراس و دلواپسی و هیاهوی دنیای بیرون را پشت آن در بگذارد

 

و برود توی خودش، توی زندگی خودش

 

که صدای زنگ‌های مختلف و فکر ِکارهایِ نکرده و

 

نگرانی آدم‌های دوروبر و هزار و یک چیز دیگر توویش نیست.

 

خودش است و خودش که دلواپس هیچ‌چیز نیست.

 

می‌تواند بخوابد، بنشیند، جست‌وخیز کند، فکر کند، فکر نکند،

 

از ته دل بخندد، بغضش را بترکاند و های‌های گریه کند

 

 و به هیچ‌کس جواب ندهد که چرا.

 

بمیرد و به هیچ‌کس بدهکار نباشد که چرا.

 

بماند پشت درش و درش را هیچ‌کس باز که نه، لگد که هیچ، تقه هم نزند.

 

اصلن برود پشت درش و درش را ببندد و فراموش شود.

 

حتی دلواپس این نباشد که در یادها هست.

 

یعنی که خاطره‌ی بودنش را هم از توی مغز و دل آدم‌ها جمع کند

 

و با خودش ببرد پشت درش؛

 

که هیچ تکه‌ای از وجودش بیرون در جا نمانده باشد.

 

تاريخ جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

مادر بزرگ  در حالی که با دهان بی دندان ،

آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد

آره مادر ، ُنه ساله بودم  که شوهرم دادند

از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه

مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی

دو تا وشگون ریز ، از لپ هام گرفت تا گل بندازه

تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم

گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره

گفتند : هیس ، شگون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان

جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود

بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ

سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابرام آورده بودم را

ریختند تو باغچه و گفتند : تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها

گفتم : آخه ....   گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ،  بعد به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،

همه خندیدند ولی من ننه خجالت کشیدم

به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم

مامانم خدا بیامرز ، می گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟ عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد  با خاله هات و دایی خدابیامرزت

بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد

یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد

نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون

یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟

می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده گذاشتنش لا کتاب و خشکوندنش

 

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت:

آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه

اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد

دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت

حسرت به دلم موند که روم به دیوار بگه عاشقتم ، ولی نشد که بگه

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم

آی می چسبید ، آی می چسبید

دلم لک زده بود واسه یک یه  قل دو قل و نون بیار کباب ببر

ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود

اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم ،ننه

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟

گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون  مونده که انگشت نما شم

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:

می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم

یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت :  پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد

آخیش خدا عمرت بده ننه ، چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و

نگه هیس!

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش

هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن  ، بزار خالی شی

گفت : حالا دیگه مادر ،  حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟

انگشتای خشک شده اش رو  بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ، به بچه هات هیس نگو

بزار حرف بزنن ، بزار این غنچه ها گل بشن

اونا که الحمدلله مومن و همه چی تمومن ،  بزار زندگی کنن

آره مادر هیس نگو ، باشه؟

 خدا از هیس  خوشش  نمی یاد

 

« کیوان شاهبداغی»

تاريخ شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

گاهی وقت ها با خودم می گویم

کاش می شد از روی دست خدا تقلب کرد و

فقط یک ذره از فردا را دید.

همان روزهایی که می مانم

میان رفتن و ماندن ،گفتن و نگفتن، صبر کردن یا نکردن.

چه بلاتکلیفی تلخی می شود زندگی گاهی.

میان این همه علامت سوال که هر روز جلویم سبز می شوند.

معطل می مانم که با این عقل ناقصم چه کنم.

من که همه چیز را نمی دانم.

هیچ کس نمی داند.

ترس از اشتباه همه وجودم را می گیرد

آن وقت است که دلم می خواهد

شبی نصفه شبی آرام در اتاق خدا را باز کنم.

پاورچین پاورچین بروم و

دفترچه یادداشت هایش را از روی تاقچه بردارم.

نمی دانم،

خدا که فقط مال ما نیست.

شاید اصلاً کتاب قطوری باشد.

نگاهی به آن کنم و

با خیال راحت

قدم بعدی زندگی ام را بردارم.

چه خیال محالی است اما!

بهتر است جای این همه ای کاش و اما و اگر

سرم به کار خودم باشد و

با امید به فردای بهتر و لبخند رضایت خدا، تصمیم آخر را بگیرم و جلو بروم.

نشستن و کاسه چه کنم به دست گرفتن

تا الان درد چه کسی را دوا کرده که من نفر دوم باشم؟

 

پدر همیشه می گفت:

تنها درد مشترک همه آدم ها ندانستن است.

و زندگی،

هنر کنار آمدن با ندانستن ها است.

تکلیف هر کس را خودش روشن می کند.

 

تاريخ شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغ سياه پاپـتی ، زشت و سیاه و خط خطی...

پريد رو شاخه ی درخت ،

گفت : غار و غار ...

از يه جايی صدا اومد که : زهر مار !!!

بٌغض کلاغه تِرکيد ،

يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد ،

قطره ی اشک لابه لای پرای سياش گم شد و رفت ...

يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه ی کلاغ ...

قلب کلاغه ترکيد ،

کلاغ افتاد روی زمين ...

يه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !

کلاغه چشاش تار شده بود،

همه جا رو سياه مي ديـد عين خودش ، زشت و سياه و خط خطی،

کلاغه مرد ...!!

کسی نفهميد که کلاغ دلش گرفته بود زیاد،

آخه شب قبل يه گربه ی ناز و ملوس بچه هاشو گرفته بـود ...

کلاغ سیاهِ پاپتی،زشت و سیاه و خط خطی هم دلی داشت ،

همدمی داشت ،

کلاغِه هم عاشق بود ...

کی از دل کلاغه با خبر بود ؟!

کی حالشو می فهميد ...؟!!

حيفِ کلاغ پاپتی ، زشت و سیاه و خط خطی ...

 


راستی ؛

مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟!

ما آدمای رنگارنگ ،

زشت و قشنگ ،

رد ميشيم از کنار هم ...

حرفای بيخود ميزنيم ،

خنده هامون شيشه ايه ،

دردِ دلامون الکی ،

عاشقيامونم دروغکی !

ما لای دودا گم شديم ؛

تصويرامون خياليه ،

هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئواليه ...؟!

دل چی چيه ؟؟

يک تيکه خون ، پر از " نرو ، پيشم بمون ... "

 

 

دلم ميخواست کلاغ بودم ،

همون کلاغ پاپتی ، زشت و سياه و خط خطی ...

پر ميزدم تو آسمون ،

کسی نمی گفت کـه : بمون !

می پريدم رو يه درخت گريه می کردم ; غار و غار !

پشت سرش يه زهر مار !!!

حداقل اين فحشه که راستکی بود !

اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ،

کسی هم برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...

نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم میشد ؛

کلاغ تـنهايی بودم ، گمشده تو شهر دود ...

 

اشک کلاغو هيچکسی نمی تونه ببينه !

حال دلش ؟!

عجب ...!

مگه حالی واسش ميمونه ؟!

دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز ،

زخمِ يه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما)

دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه ...

صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ،

کلاغ با دلش پريد تو قصه ها ...

دلش نگو ،

يه تيکه خون ؛

پر از " برو ، پيشم نمون ... "

 

تاريخ پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

 

امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی

و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند

ناراحت نشو

حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن

پس با آنها بازی کن

 

 

 

امروز هرچقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه

پس بخند و عاشق باش

 

 

 

امروز هرچقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمیگیرد

پس شادی بخش باش

 

 

امروز هرچقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه

پس از اعماق وجودت نفس بکش

 

 

امروز هرچقدر آرزو کنی چشمه آرزوهات خشک نمی شه

پس آرزو کن

 

 

امروز هرچقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه

پس صدایش کن

او منتظر توست

او منتظر آرزوهایت

خنده هایت

گریه هایت

ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است

 

امروزت را دریاب

امروز جاودانه است

و

امروز زیباترین روز دنیاست!

چون امروز

روزی است که آینده ات را آنطور خواهی ساخت که

 تا امروز فقط تصورش میکردی...

آری، زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کن تا آنگونه شود!

 

آنتونی رابینز در شرح این جمله ارزشمند پایانی می گوید :

 ذهن ما بهترین دوست ماست و ما را به کارهایی هدایت می كند كه حس می کند به نفع ماست.

 اگر آمال و آرزوهایی که دوست دارید را در ذهن خود تجسم کنید

ذهن پرقدرت ما این طور احساس می کند که با بدست آوردن آن آرزو به شادی می رسیم،

در نتیجه ما را واردار می کند تا به موارد دوست داشتنی خود دست یابیم

 تا از این راه ارباش را خشنود سازد.

به طوری كه همانند آهن ربایی پر قدرت عمل كرده و

 موارد مورد نیاز برای رسیدن به زندگی دوست داشتنی را هویدا می سازد و

 جالب اینجاست كه این عوامل از قبل در اطراف ما وجود داشتند

ولی چون ذهنمان حس نکرده بود که ما به چه چیز علاقه مندیم

به همین خاطر نمی توانستیم عوامل رسیدن به زندگی دوست داشتنی را مشاهده كنیم.

پس بهتر است زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کنی تا آنگونه شود

 

 

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

 

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

 

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

 

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

 

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

 

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

 

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

 

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

 

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

 

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

 

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

 

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

 

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

 

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

 

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

 

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

 

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!

 

 " زنده یاد فریدون مشیری "

تاريخ جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

 

تو را به آبادی چشم هات نخند

خنده هات مرض دارد

آدم را بیمار می کند

آخر آدم گناه دارد به خدا ...

یک بار حوا

یک بار شیرین

یک بار لیلا

حالا تو ...

 

نخند

خنده هات استعداد شگرفی دارند

برای بیمار کردن یک شهر

برای به بیابان فرستادن هزار مجنون

برای تیشه زدن به ریشه ی هزار فرهاد ...

 

نخند

خنده هات مرض دارند

آدم بیمار می شود

تو می روی

درد شروع می شود

آدم می پیچد به خودش

تو که برنمیگردی

حالش را نمی پرسی ...

 

قهوه ای بدجنس!

شیرین نخند

آدم می بیند

مرض قند می گیرد

قند در دلش آب می شود

هوا برش می دارد

فرهاد می شود

تو میروی

می زند به سرش

سرش به سنگ می خورد

تیشه بر می دارد

می زند به ریشه اش ...

  

قهوه ای بدجنس!

من عادت دارم تلخ بنوشم

تلخ شو

شیرین نباش

من که فرهادت نمی شوم !

یک بار مجنون شدم

هفت بیابان عشق را دویده ام

برای هفت پشتم بس است ...

 

قهوه ای بدجنس !

با من گرم نگیر

سرد شو

تلخ شو

یک بار شیرین ِ داغ بی هوا سر کشیدم

هنوز گلوی سوخته ام بغض دارد ...

هنوز دلم می سوزد ...!

  

قهوه ای بدجنس !

نگو عزیزم

گرم نگیر با من

تابستان است

تنور عشق داغ است

به هر واژه میم مالکیت می چسبانی

فردا زمستان می شود

آدم برفی می شوی

تمام میم ها می افتند

روی سرم هوار می شود عشق ...

 

قهوه ای بدجنس !

معمولی بیا

معمولی برو

بگذار معمولی دوستت داشته باشم ...

اصلا بیا فقط هم را

معمولی دوست داشته باشیم

من تو را بی لبخند

تو مرا بی شعر

باشد؟

 

قهوه ای خوب من ...

باشد ؟

 

"فاضل شاهچراغ"

 

تاريخ سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ساعت نويسنده (✿◠‿◠) مـــریــــم| |

றiss joαη